آقای کرم ابریشم برای خودش یه زندگی تشکیل داده بود تا خانم پروانه زد به شونش و گفت:هی آقاهه انقدر مغرور نشو. کرمی بیش نیستی. تو بدون ما خانم ها فقط میتونی به یه پیله برسی اما با ما... با ما میتونی برسی و میتونی نرسی. بستگی به ما داره. به ما. ما. مااا. فهمیدی؟ گاو. ماااااااا.
فلسفه ی زندگی چیزی نبود جز عشق مترسک فیلسوف به بهارنارنج. مترسک با ارابه ی کهنه اش دنبال بهارنارنج راه افتاد و دونه دونه دلبری های بهارنارنج رو خرید و همه ی اونا رو مثل یه قاچ هندونه خورد تا برای همیشه توی دل مترسک جا بگیره. الان آقای مترسک به پرنسس بهارنارنج رسیده اما ارابه هنوز به آرزوی ارابه ایش نرسیده. میخواد هندونه بفروشه.
دقیقا ً همین امشب نگاه کن به آسمان قبله. کمی آنطفتر سمت چپ. بهارنارنج را میبینم. چشمک بزن گلم.
امشب.مست صدات.دلتنگه بودنت.خمار چشات.عاشق نگات.جات خالیه بقلم. فدایی داری!
