تبليغاتX
مترسک فیلسوف
فقط بهارنارنج بخونه
ناصر مرتضوي گريه ميکرد... همش گريه ميکرد! انقدر گريه کرد تا يه دريا از اشکاش جمع شد!!! مردم شنا ميکردن و نميتونستند به قله برسند. قله ها يکي پس از ديگري زير آب فرو ميرفت. مترسک فرياد کشيد: خفه شيد آدمهاي نادون. شما بودين که انقدر اين طفل رو عذاب دادين تا عذاب خدا نازل شد. بميريد. بسوزيد. خفه شيد... کشتي نوح کجا بود ؟ وقتي همه داشتن فرار ميکردن! ناصر مرتضوي دست کي رو ميگيري ؟ بهارنارنج ؟ بهارنارنجه مترسک رو نجات بده. ناصر مرتضوی به جای بهارنارنج ميميره و خفه ميشه...

بهارنارنجم. با همه ي ناراحتيهام. خوشحالم. ممنونم که توي زندگيم درس بزرگي دادي عشقه من. يه قطره اشک داغ. غلت ميخوره. ميرسه به گودي کنار بيني . همونجا ميمونه .کم کم سرد ميشه. يه کم اگه صبر کني. خشک ميشه... کاش غم هامون هم با گذشت زمان خشک ميشدن... ! چطور دلت اومد با يه مترسک بيچاره که خيلي دوستت داره اينطوري رفتار کني. که بره توي بيابون غصه بخوره... هي غصه بخوره؟ اينا رو نميگم که دلت بسوزه. دعا ميکنم خدا به خاطر مترسک هم که شده نه دلت رو بشکونه و نه انتقام بگیره. کم کم ديگه دارم يخ ميکنم. نذار ببرم عشقم. نذار.بمون.باش.فقط با من.يا بکش.مرا.به جرم عاشق بودن.

ببين عزیزم.. تو تکترين و تنها بهارنارنج دنيا هستی و من تنها مترسک فيلسوف . چی ميشه اگه يه بار حتی برای يه لحظه هم که شده. با اون چشمای نازت. یه نگاه به ما بندازی؟ بهارنارنج گفت: "تو يه لحظه مي تونم از کسي که عاشقشم؛ متنفر بشم..." اگه من اينو ميگفتم ناراحت ميشدي نه؟ ولي من سعي ميکنم ناراحت نشم! به همين سادگي.

دوستان. ببخشید منو. حالم خوب شد. پست های گنده دار مینویسم.منو ببخشین!!! همتون.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مجنون تو ام.
دلم برات تنگ شده ولی هر وقت مرد شدی بیا سراغم. تازه وقتی بودم اصلا ً قدرم رو میدونستی ؟ هااااااااااااااااااااان؟ واسه مترسک فیلسوف جایگزینی بهترین راهه !!! هیچ وقت باورم نکردی :( مگه قرار نبود کسی.............. اینا همه حرفای بهارنارنج خودمه.

دلی که شکسته شد. بهارم. دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت.دوستت داشتی و تمام روزات با من و...؟ آره دیدم عشق قشنگت رو. همشو دیدم و خودت برام تعریف کردی. ببین عشقم: وقتی يک نفر موی دماغت می شه اگه مترسک خوبی نباشه بايد آتيشش زد. از همون روزی که گفتی دیگه همچی تموم شد و با اون حرفات خوردم کردی.روح منو کشتی. دیشو بده. یالا دیه ی روحم رو بده. من دیه ی روحم رو از تو میخوام. کی دیه شو میده؟ ديگه هيچ انگيزه ای ندارم.مونده اين وبلاگ لعنتیخودم و خودم: اگه حقیقت داشته باشه؟ اگه راست باشه ؟ الان داره چه کار میکنه ؟ با کیه ؟ کجاست ؟ چی کار میکنه ؟ یعنی اون واقعا دل نداره ؟ دروغ میگه دلم تنگ شده ؟. خسته نشدم. عاشقشم. اگه دختر بودم خودم عاشق مترسک فیلسوف میشدم. اون که جوابش رو بهم داد... من دیگه چند بار باید بهش بگم دوستت دارم و بهش ثابت کنم؟ اون دیگه چند بار بهم بگه من دوستت ندارم ؟
قبلا خيلی واسم بزرگ بودی. شکستی بهارم. بذار در همين حد بمونيم. دنيام رو خراب کردی. ذهنيتم رو شکست. همين امروز و فرداست که رگم رو ميزنم. دست از سرم بردار... برای هميشه.شاشیدم به این زندگی... گور بابای عاشقی .خداحافظ عشقم. بدرود دنیای من.رفتم توی سطل آشغال. درشو خوب ببند. میخوام لالا کنم.باییییییییییییییییییییییی

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
بمون توی تکپر ترین قلب دنیا
آرشیو: چند وقت پیش ،  بهم گفت:"نه"...نه...نه...نه... عاشق عشقم شدم که عشق بهار نارنج از سرم بره ، حالا موندم با عشق ِ عشقم!(بهش حق ميدم ، اون آدم بود ، نه مترسک!)...من ، پر رو تر از اين حرفام! دوباره عاشق ميشم! دوباره!دوباره! اگر جنون نوشتن نبود ، شايد امروز خودم رو ميکشتم...زنده ام ، برای نوشتن! برای کلمه! به احترام فئودر داستايفسکی! به احترام تخيل! به احترام همه ی مترسکهای دنيا!...دوباره عاشق ميشم. دوباره عاشق بهارنارنج میشم. دوباره! دوباره! دوباره!....

میگه: مترسک جون. تا حالا به پرنده هایی که میترسونیشون فکر کردی؟ شاید اون پرنده ای که تو نمیذاری نزدیک شه واقعا ً به خاطر اون مزرعه نیومدهباشه پایین. شاید اون عاشق تو شده مترسک! یا شایدم بهت عادت کرده! تو بدون این که خودت بدونی کاری رو کردی که اون عاشقت شده!  خالا بدون وجود تو دیگه حتی لب به محصول اون مزرعه هم نمیزنه. اون عاشقه اون چشمات شده که زیر کلاهت قایم کردی. اون عاشق لباس گشاد و وصله پینته که تنته...! این پرنده رو اذیتش نکن! محض رضای خدا فقط چند دقیقه به جای فکر کردن به بهارنارنج به اون فکر کن... بهش فکر کن...! ببینش....! بهم فکر کن!!!    میگم : حرفات  خیلی تاثیر گذاشت. اما خیلی وقته دیگه مترسک نیست. الان غول چراغ جادو شده. میخوام سه تا از آرزوهات رو برآورده کنم. اولیش چند دقیقه کامل به پرنده کوچولو فکر میکنم. دومیش . بذار فکر کنمممم... تبدیل میشم به مترسک!!! سومیش! سومیشششش...؟؟؟ من دیگه قول چراغ جادو نیستم... من بدقول نیستم... منو ببخش... چیزی ازم بخوا که از دستم بربیاد... مطمئن باش مترسک نمیخواد ناامیدت کنه...

خوشحالم که اشتها ندارم فقط کاش زير چشمام انقدر گود نميرفت... اينجوری شايد خيلی زود به وزنی که ميخوام برسم ! چند ماه ، صد باری زنگ زدم تلفن همراه مشترک مورد نظر... امروز توی حراست(...) گفت حواست به گریه کردنات هست ؟ هر روز بیشتر از روز قبل میشه! یکی بهم یه قرص بده!!! دوستش داری ، اما ناراحتش ميکنی. دوستت داره ، اما ناراحتت ميکنه. فرقش توی يه "ش " و " ت " هست. اما به يه اندازه متأسف کننده ست.. جالب و متأسف کننده ! اون روزی که رفتم ، دليل برگشتنم تو بودی اگه اين بار برم. دليل رفتنم تو هستی و خودم ! کاش الان ترم ِ پیش بود. کاش ميدونستی که چقدر رفتارت  داغونم ميکنه. يه کم بيا پايين. تو کی هستی که من نيستم ؟! چی از من بيشتر داری ؟! نذار ازت ببرم... نذار... تو رو خدا نذار...

پ ن : چه سخته دل سپردن ، به اون که دل نداره... سخته آخه دلواپسی! یه وقت به عشقت...!!!!... نقطه ها کمرنگ و کمرنگتر میشن و یه دفعه پر رنگ میشن! آخه قورتش دادم.
پ ن : گفته بودم مترسک خواهم ماند. تمام تار و پود وجودم عشقم است. بهارنارنج: شیطان. بهار نارنج قصه ی مترسک بیچاره است.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
میسوزم
گفته بودم که مغرور شدن به چيزی که دائمی باشه قشنگه ! اما نميدونم چرا هر وقت توی آينه به چشمام خيره ميشم ... غرور رو تو خودم حس ميکنم با اينکه بارها با خودم زمزمه کردم: مترسک جون! اين چشما ابدی نيست...

خیلی هواست رو جمع کن عزیزم...  دو تا حالت داره. یا از صبح تا شب کار میکنی که خانومت و بچت در رفاه باشن و اونقدر مشغول کار میشی که نمیتونی یه کوچولو وقت برای خانومت بذاری و میره با یکی دیگه... یا اینکه از لحاظ مادی تامین نیستی و تفریح کمه و  میره با یکی دیگه...

دلم برای بهارنارنج تنگ شده. خودم رو با خوندن نوشته هام سرگرم ميکنم. با ديدن عکس هات. اما باز هم جای خاليت احساس ميشه... یاد صدات که افتادم... دلم برای شب بخير گفتن هات هم تنگ شد. امشب ساعتم تيک تيک هاش رو داد ميزنه !نميدونم چشه ؟!... یادمه بغلش کردم در گوشش گفتم تو فقط مال خودت نيستی. گفت يعنی چی؟ گفتم فقط بدون يه عده هستند که بودنت دليل بودنشونه ! اونروزی که مترسک رو بقل کردی احساس میکرد زندگی توی بقلشه. دلم ميخواد يه قرص خواب آور بخورم. يه قرصی که تاثيرش تا يک هفته توی بدنم باشه ميخوام يک هفته فقط بخوابم! حس بی اعتمادیت منو تا مرز خفگی برد... اگه میخوای بری برو... ميسپارمت دست همون خدايی که تو رو بهم داد...! خدا جونم دستش رو سفت نگيری دردش بياد !!!
* مترسک میخواد تنها باشه. تنهای تنها. به کسی هم ربطی نداره اگه گریه میکنه!

پ ن: بیا به دنیا ثابت کنیم که عاشقا به هم میرسن... اه. برو بابا مسخره........
پ ن : هر وقت از نوشته هام دلسرد ميشم. يکی از راه ميرسه و اميدوارم ميکنه فقط خواستم بگم ممنونم

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب