(( آقای دكتر ، يك نفر از من خواسته كه همه چيزو فراموش كنم منم می خوام همين كارو بكنم . ميشه بهم بگين چه جوری ميشه آلزايمر گرفت؟ ))
امشب خیلی زیاد مشروب خورده ام... رابرت خره، هر گاه کلمه ی منحوس ويسکی را ميبيند، مست ميشود(حتی با ديدن بطری خالی ويسکی..." او از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ مترسک فيلسوف است. آهای رابرت! ميدانم حسابی مست شده ای و اگر يکبار ديگر بنويسم "ويسکی" مست تر ميشوی و بالا ميآوری... کافيست سه بار ديگر بنويسم ويسکی، تا رابرت خره در اوج مستی بميرد و حرام شود. با هم فرياد ميزنيم:ويسکی.ويس..کی. بمير رابرت کافر! و.ی.س.ک.ی. اينهمه نوشته اند:زندگی.عشق.ديوانگی.اما تو...(نگران رابرت نباش! خيلي بيسواده.فکر ميکنه ويسکی رو با ص مينويسن:ويصکی(گمونم، يه خورده مست شد...
خفت گیری از نوع مترسکی: هفت تیر رو میگیری روی پیشونیش میگی: هر چی داری رد کن بیاد وگرنه میمیری ...کش!!!
ديشب خواب آقا محمد خان قاجار رو ديدم... داشت گریه میکرد... به کسی نگین
میگفتی:"ما بدرد هم نميخوريم" عشق که بدرد جفتمون ميخوره! همون دکتر عشق معروف! گمونم ميدونی:اين دکتر مهربون ، آدم های تنها رو ويزيت نميکنه!...عشق به درد اونها ميخوره که بدرد هم نميخورند!..لطف کن و نفر دوم من باش ، يا بذار نفر دومت باشم! ...آخ!چرا ميزنی خانوم؟!
"بابا! حالم بده! " ...بابا:"دختر مش رجب خوبه؟...پدر سوخته! خوب بلدی خرج رو دست ما بذاری! ...آی قربونش برم!...زهر مار! ببند اون نيشتو!..."...((همه ی اين گفتگو ها همراه با صدای خوشگل بابایی است و يه ننه بابای ناز که دلم بدجور نیخوادشون...))
ببخشيد دوستان ، يه بهار نارنج خوشگل که مثل فرشته ها مي خنده و يه قلب سنگی داره ، نديديد؟ چی!! ديديد! پس اون بهار نارنج من نيست! درسته که بهار نارنج من مثل فرشته ها می خنده ، ولی قلبش سنگی نيست.
اون قلب نداره...
به... : اگر يک ساعت جهان را به مترسک بسپارند:به جبران همه ي ساعت هايي که مترسک را به جهان سپردند:گل خواهم کاشت، گريه خواهم کرد و پول خواهم ريخت...
- کمدی.وحشتناک: یه شب فهمیدم بابا دست بزن داره. مامانو میزد. مامان هی آخ و اوخ میکرد. ناله میکرد. چند ماه بعد شکم مامان یه تاول گنده زد. هی گنده تر میشد. گنده تر میشد. مامان یه نی نی کوچولوی ناز آورد. شکم مامانو خوب کرد. تاولش خوب شد. طفلکی نی نی کوچولو! هی گریه میکنه. مامان مرده. رفته پیش خدا. شکم بابا هم تاول زده( آه مامان گرفتش) هی غذا میخوره که قوی بشه. که تاولش خوب بشه. شکم سکینه دختر همسایه هم تاول زده. همونکه یواشکی میومد خونمون تا بابا کتکش بزنه و آخ و اوخ کنه. باباش هی میزنتش. تاولش هی گنده تر میشه... عمار پسر همسایه با چاقو تاول بابا رو تِرکوند...
