امشب با يه تيغ...
بوست ميكنه ، همونطوري كه يه روز منو بوس ميكرد. بوت ميكنه ، همونطوري كه يه روزي منو بو ميكرد. بغلت ميكنه ، همونطوري كه يه روز منو بقل ميكرد. دوستت داره ، همونطور كه يه روزي منو. و عاشقت ميشه... گفته بودم دق ميكنم. دق نمي کنم و اين از همه چيز غم انگيزتره.
امروز وقتي داشتم مي ريدم قلبم درد گرفت ... خيلي جاي اميدواريه . چون قبلنا هر وقت قلبم درد مي گرفت ، مي ريدم... خداحافظ معضلات روحم.
پ ن : تقديم با نهايت عاطفه به همه عزيزاني که از صميم قلب سعي براي آزار من دارند.
به غريبه: جسم بدون روح نمي خواي؟ يا روح رو با جسم مي خواي؟ تقصير من نيس . روحم تحمل جسمم رو نداشت. آخه جسمم پر شده از نفرت , انتقام وحسرررررت . منو با جسمم گذاشت و رفت . يعني يه بار که فروختمش اونم گذاشت رفت .مي دوني به چي؟ به هوس بيست و چند ساله ي يه معشوق . خندم مي گيره . معشوق. مزخرفه. خواستن آبروي آدما با هوس نره . اسم عشق گذاشتن روش . آره غريبه فروختمش به زجر يه زن. به اعتبار يه مرد و..... ولي من هنوزم مغرورم . مضحکه نه؟ مغرورم چون يه همچين روحي داشتم. خيلي بده كه... خيلي بده. تو دروغگوترين غريبه ي دنيایي. حرفمم پس نميگيرم.
نوشتن راز بزرگيه. توي نوشتن راه ميري! توي نوشتن پر ميشي! توي نوشتن بالا ميري ، پايين مياي ، ميخندي ، دل ميدي ، دل ميگيري... بيرون ، همه چيز تاريکه سرد ، بيروح ، احمقانه... از بيرون که بنويسي ، حتي اگه يه تلنگر باشي... الهه ي نوشتن(فئودر داستايفسکي) با اون صرع خوشگلش ، ميخنده... هر کي مينويسه مسئوله!مسئول خودش! با يه سئوال:"چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟"...چرا؟
ديروز اتفاق افتاد ، توي پله هاي دانشگاه... سلام كه كردم گفت:بفرماييد؟!... " من عاشق شما شدم... اسمتون فيفيه؟" خنديد. "شما عاشق چي من شديد؟"...گفتم:" چند روز پيش سرتون رو 90 درجه به چپ چرخونديد. تو زاويه ي 37 درجه ، عاشق چشاتون شدم!... کلي خنديد. کلي خنديد.
ميم. مثل منا همون دانشجوي رشته ي حسابداري با چشماي عسلي و اخلاق پسر كشش كه ديشب پشت پنجره ي اتاقش... حتي فكرش رو هم نميكرد مترسك فيلسوف با همون حس گمناميش يه روز جلوش سبز بشه ، يه روزي ، يه جايي ، يه كسي ، به مناسبت ديده هاي غمناك عاشقات... تمنا ميكنم ، تنهام نذار...
حاشيه: ببخـــــش... من پشيمونم.
حاشيه: ميخندي؟... بايد دورت ببندي....
حاشيه: وقتي مترسك واسه خودش ارزشي داره ، هر كسي لياقت آغوشش رو نداره...
حاشيه: تو كه هر كسي نيستي عزيزم.
مترسك تبديل به غول بزرگي شده بود ، با عينك دايره اي شكلش هر روز كتاب ميخوند... يدفعه بهارنارنج با بالهاي فرشته ايش ميپره و مياد وسط صفحه بعدش مترسك كتاب رو محكم ميبنده تا همه ي غرور بهارنارنج لاي كتاب ، خاطره بشه... تا اينكه سال ها بعد كتاب رو باز كنه و به خاطره هاش بخنده... شايدم گريه كنه...
بهار نارنج ، شيشه قلب مترسک بدبخت را شکست. شيشه ها پخش زمين شد.بهارنارنج ، مست دنياي نارنجي خودش ، روي شيشه ها ميرقصيد و...شيشه اي پايش را دريد. زخم به آرامي خوب شد و بهار نارنج به رقص ادامه داد.سالها گذشت.بهار نارنج مرد.زهر اثر کرده بود
طبق افسانه ديگري که روزي پدربزرگم برايم ساخت ، سالها قبل ، تولد پدر پدربزرگم تنها چند صدم ثانيه مانده به تمام شدن کار، باعث شد افسانه من هنوز فقط يک افسانه باشد... درست مانند بهارنارنجم!
حاشيه: چکه ميکنم در تو... سر ريز ميشوم در خود... چكنم؟ لبريز اويم... چه كنم
حاشيه: اونا كه ميگن آدما رو ميشه از رو چشمشون شناخت،اين چشم من! اگه راست ميگين منو بشناسين ببينم
حاشيه: برو توي هوايي بيا که دل کندن ازت غير ممکن باشه
حاشيه: اشك منو در نيار ، پا رو دله من نذار ، قلب من واسه تويه ، سر به سر من نذار
حاشيه: چگونه مي توان يك...را دوست داشت؟(جاي خالي رو با هر چيزي ميتوني پركني.حتي اسم خودت)
