تبليغاتX
مترسک فیلسوف
مجمع جهانی حشرات
خرمگس بیچاره: به هر طرف که ميری صاف ميخوری به يه ديوار شيشه ای سخت. ديوار ضد ضربه ، ضد گلوله. ميذاره اون طرفشو ببينی اما اجازه ی عبور نميده. تو فقط پای ديوار ميشينی ، گريه ميکنی ، آرزو ميکنی ، اميدوار ميشی ، می نويسی ، گريه ميکنی ، گريه ميکنی...

خرمگس خرفت:مترسک فیلسوف با شيشه آب و آخرين ليوان دسته داری که مانده کوتاهترين آبشار دنيا را ميسازد ، من ، لبه ی لیوان دسته دار نشسته ام و  گردنم را هم کج ميکنم از آن بالا آنقدر زل ميزنم به ته دره که چشمم سياهی ميرود  پايم ليز ميخورد و از بالای آبشار پرت ميشوم. سرم ميخورد به ته ليوان و ميميرم

خرمگس فیلسوف: مرگ مفهوم ساده ایست! قلبی که ديگر نمیتپد ، تنی که جان ندارد ، موجودی که زنده بودن را ترک ميکند. همين سادگی مرگ را اين گونه مبهم و سنگين می نماياند.

مورچه سیاه: اينکه يکی رو بغل کنی. بعد توی خيالت يکی ديگه رو بغل کرده باشی... خيلی پستی ميخواد ؟

خرمگس عاشق: وقتی تو بيای ، انتظار از لغت نامه ی عاشقا پاک میشه...

به بهارنارج: غمهای ديروز، دروغ های مصلحتی فردان... متنفرم از اين دوگانگيت...
حاشیه: آقای ژان پل سارتر تو كتاب "كار از كار گذشت" میگه گاهی با اينكه حقيقت رو می دونيم با اينكه خودمون رو می شناسيم بازم از شخصيت خودمون منحرف می شيم!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
15 اردیبهشت؟ تولد مترسک فیلسوف؟
يک مرد !من... مترسک... ساکن تهران ، دانشجو، شيفته ، عصيانگر، تنها ، آرام و بی ‌قرار... و اين منم باز هم مترسک تنها... اين بار ايستاده در برابر فصلی گرم ... در آغاز بيست سالگی ام ، و باز هم رها شده در انبوه يادها... بيست سالگی هيچ طعم جديدی ندارد هيچ... ثانيه ها از لای انگشتانم فرار ميکنند. من هنوز هم عاشق بهارنارنجم. همه چيزهايی که آزارم ميدهد کماکان و بی هيچ فرار حوصله و خستگی مشغول به کارند. دور و برم سکوت و من هی در توهم ديگران .نوزده سالگی هم آش دهن سوزی نبود. مدتهاست که ديگر کسی سرم داد نزده... هيچ فراخوانی نمی بينم . هيچ کتابی منتشر نمی شود که فقط دستم بگيرم تا نشانش بدهم . هيچ ادعايی لبريزم نمی کند از غرور. زودتر از هميشه ها هی دلم برای بهارنارنج بهانه ميگيرد جور وا جور... آنوقت ها سه روز از ديدارهامون که ميگذشت آغوشم شعفناک ميشد ، از آن توده مهربان دلم به تپش ميافتاد. بهانه کافی بود. اما حالا حتی يک نگاه هم که ميکند آغوش ، آغوش بويش ميکنم . دانشکده همه بو ميدهند و هيچ نامی هيچ حسادتی نمی انگيزد.همه انگار مرده اند.حافظه هی ريپ ميزند. نه چشم و نه هيچ نگاه و اشاره ای به ياد نمی آورم.نه. بيست سالگی هيچ طعم جديدی ندارد هيچ

- تولدت مبارک!
* تولد شما هم مبارک!

حاشيه1: آورده اند که يک سال ديگر هم بزرگتر شدم .تولدم مبارک
حاشيه2: هميشه کيک تولد بقيه خوشمزه تر از کيک تولد خود آدمه!
حاشيه3: شاکی نيستم... روز تولدمو فراموش نکرده. منو فراموش کرده...
حاشیه۴: يه روز واسه تولد کمه! از امروز تا يه هفته تولد منه.
حاشیه۵: آهای غریبه ، منو میبینی دارم برات دست تکون میدم؟
حاشیه۶: اولین هدیه از بهارنارنج بود. مرسی گلگم...
حاشيه به بهارنارنج: گوشه ی دلتو نذر من کنی ، به تموم آرزوهام ميرسم ، نشون کرده ی من بشی ، ناف زمين رو به نام تو ميبرم ، خدا اين وسط چه کاره هستش ، جان  من به نفس تو بند شده...

ستاره ها ، در کوير درخشش پيدا کرده اند تمام ستاره ها و ستاره دارها می درخشند ، می سوزند... تولد تازه ی مترسک ها...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
خودشیفتگی
به بهارنارنج: غير از تو خدايی نيست ،  می گذرم از تمام گناهان  ، به حرمت گودی کمرت  ، باد را می فرستم مسح کند ساق پایت را ، اندام تو يک سوره می شود  ، آيه آيه اش  ، موهایت  ، چشمهایت  ، لب هایت  ، واجب السجده می شود  ، آن تار مويی که پيچيده و تاب خورده تا روی چشمهایت  ، خدا اين وسط چه کاره است...... جان من به نفس تو بند شده...

چرا کسی دلش به حال مترسک نمیسوزه ؟
مترسکی... آویزان هر ضریح... زائر هر معبدی... برای بودن بهار نارنج ، با خدا چانه میزند...    به بهارنارنج: خدا باد را آفرید....  به نیت پریشانی ِ موهایت....

مترسک:قسم میخورم اگه تا پونزده اردیبهشت به اونچیزی که میخوام نرسم خودمو میکشم
کامنت:... منم این کارو میکنم اما یه کم زودتر از تو...
مترسک:من اگه میدونستم به اونچیزی که میخوام نمیرسم که از این گ ها نمیخوردم.

سلام غريبه جان...دارم نصبت به همه چیز بی تفاوت ميشوم... تو از همه چیز با خبری ؟  ميخواهم  چيزهايی ثابت کنم. من همين هستم که ميخوانی... نه بيشتر ، نه کمتر.فقط می خواهم کمی در خود فرو بروم.نیاز... سرزنش نيست رفيق،باور کن که در شرايط اندوه،غار تنهايی يک مرد،خيلی بيشتر از آنکه يک نياز مردانه باشد يک ژست مردانه است ، يا شايد يک بهانه ی مردانه غریبه ی من اگه ميدونستی چه دل پر آشوبیه بی خبر موندن ازش...

حاشیه: عزيزم کاش اختاپوس بودی... شانس پا دادنت چهار برابر ميشد شايد
حاشیه:محسن چاووشی میگه: "تازه ترین زخمه دلم ، قصه ی رفتن تویه..." آرش یوسفیان میگه: "زخمای روو دلم یکی دو تا نیست"... آدم نمیدونه حرف کدومشون رو باور کنه
به آرش دوسته من و افسون دوسته دوست داشتنی ام:جفت ها شک می کنند...نه به همديگر! که به دوست داشته شدنشان توسط همديگر... (تو اینو خواستی)!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب