من و تو از ماییم... مانی کوچولو از چند وقت بعد از تولد خواهرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند ؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر بچه های چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلايی سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نميداد و با خواهرش خيلی مهربان بود. دستبردار هم نبود و هر روز که ميگذشت ، بيشتر اصرار ميکرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. مانی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست. لای در کمی بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. مانی آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد: نی نی جون ، افسونم... به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره......
افسون: تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت... ولی به عشقمون قسم... که تا خدا میبردمت...
حاشیه: از تو توقع نداشتم... مترسک فیلسوف که آدم یا حیوان نیست که هر دقیقه بپره روی یه حیوان یا آدم ماده... این نشد یکی دیگه چه صیغه ایه....
حاشیه: روابط اجتماعی و خونگرميت خيلی که قوی باشه ، ميشی وانت. دوستات پشتت سوار ميشن و ميگن: ما رو ببر گردش... چند روزيه احساس ميکنم وانت هستم
سوال من اينه که : اگه ما قبل از تولد ميدونستيم دنيا اين شکليه ، چند نفرمون قبول ميکردند که به دنيا بيان
فريب « دوستت دارم » گفتن دوست پسرت مانند پشمکی است بس شيرين. اگر آن را بخوری ، آخرش ميرسی به يک سيخ ، سيخی از جنس س*ک*س...
رسيديم... سياره ی عجيبی است فرمانده! با موجودات دو پايی که در هر پا پنج انگشت دارند... فرمانده ی ما خائنیست از جنس همه ی پلیدیها... به نام افسون... او یک افسونگر است...
حاشيه: بابا اينجا عزاداری برپاست... چرا کسی اينو نميفهمهههه... شام هم ميديم. لطفا بمونيد...بخونيد
حاشيه: بعد از چند ساعت فکر و بی حوصلگی و بغض: من هم خيانت ميکنم...
eng Hashie: Kheyli bade ke ye mard HAVOO dashte bashe...
اون روزی که ميگن ، قراره همه چی درست بشه ، پس کِيه؟... اين سوالِ بی جوابُ ، يه کسی جواب بده
به استاد رشيديان: استاد جونم... امشب از اون شباس که خرابم ، از اون شباس که دوسم نداری... من همش باهات حرف از بهارنارنج ميزدم... ديگه بيخيال ِ بهارنارنج... ميخوام بگم که اگه تا پنجشنبه بهم زنگ نزنی تا يه دله سير پشته تلفن برات گريه کنم ، ديگه نميام دانشگاه... اما نميگم... چون ميدونم زنگ نميزنی و منم ميام... پس خودمو سبک نميکنم و نميگم... همينی که هست...
آهای خدا! این یه تهدیده! تا پونزده اردیبهشت اگه اونطوری نشه که من میخوام ، خودمو میکشم... قسم به ناموسم... قسم به حرمت ِ وجود ِ بهارنارنجم... به دینم... به شرفم... اونوقت توی جهنم هرچی میخوای عذابم بده... دردش از عاشقی بدتر نیست... مطمئنم... تازه الانشم باهات قهرم...
این یک شوخی نیست
پسره ميگه: «چه جوری مخ دخترا رو بزنم؟» میگم: «يه بچه اينقدر قاشق رو ميگيره دستش ، تا استفاده از اونو ياد بگيره. نه اينکه از مامان و باباش کاتالوگِ قاشق درخواست کنه...
مرتيکه عجب آدميه ها!
- آره بابا خيلی گاوه!
پ.ن: بعضی وقتا گاو ها خيلی آدم تر از آدمان...
چطور اونموقع که نوبت من بود گفتم ميخوام طی يک عمليات شهادت طلبانه فدات بشم... اين دفعه که نوبت تو شد يهو شد عمليات تروريستی؟ نميخوام فدام شی اصلا... لياقت نداشتی!
ميگم کاشکی يه موتور داشتم... ميومدم دنبالت سوارت ميکردم بعد اينقدر تند ميرفتم که از ترس محکم بغلم کنی...! تا زور بالا سرت نباشه که از اين کارا نميکنی!
حاشیه: يه مترسک ِ بچه ی لوس ِ زشته کوچولو گاهی ميتونه فهيم ترين موجود دنيا باشه...
حاشیه: سلام بهارنارنج... پسرمون مانی ديشب اومده ميپرسه کرانه باختری رود اردن خيلی دوره!؟ گفتم آره بعد زدم کانال پنج کارتون ببينه يادش بره...
حاشیه: ميدونی عزيزم....دل من کبوتر نیست که پرش میدی! اسب سرکشيه که رام ِ تو شده! حالا هی تو بگو گاو...
حاشیه: بيا و افسونم کن ، عاشق و حيرونم کن ، با کام ِ داغ ِ لبهات ، مست و پريشونم کن...
هنوز هيچکس خبر ندارد آن روز ثابت کرديم غير از مرگ و دنيای ِ مترسک ، بيزمانی وجود دارد. آنجا تنها جای ِ بی زمان دنيا بود . و ما چه ساده از دستش داديم ! مترسک و آتش و دريا ، پشت به جنگل ، صدای ساحل و سرخی ِ اولترالايت... چه ساده !
مترسک: کلاغه پیر ، بخند به حالم ، اول اردیبهشت که شد ، بهت نشون میدم من و بهارنارنج با همدیگه خوشبختیم
کلاغ: دله فرخنده ای داری مترسک... کی گفته بهار نارنج برای تو هستش؟پرنده ای که ماله تو نیست هزار تا قفس هم که براش بسازی باز میپره... چرا نمیخوای باور کنی که اون رو نداری؟ مغرور ، بدبخت... دیوونه...
پ.ن: تا يکی هست بهت بگه دوستت دارم ، دوستت دارم های خودت رو قايم میکنی و میترسی که تموم بشه ، ولی وقتی نيست دنبال يکی میگردی تا بهش بگی دوستت دارم و میترسی اون يکی تموم شه... ( وای چه بده)
پ.ن: چشم هايت را که به ياد مياورم حالی به حالی ميشوم... ای بهترينم ، بعضی وقت ها هم ، با اون چشمای زيبات ، نگاهی به چشمای ما بنداز...! شور نيست که نمک گير بشی...
پ.ن: وقتی بهارم بهم میگه متی من اصلا دوستت ندارم ، درک ميکنم که به آليس تو سرزمينه عجايب چی گذشته... نمیدونی چه حسیه که اینجوری دوستت دارم...
