سلام خاله ی نازنینم! بهارنارنج بهم گفت: "تا بعد از عید صبر کن ، تا اوله اردیبهشت!"... اگه بهم بگه "بله" ، يه روسری خوشگل برات ميخرم... و اگه جوابش "نه" بود بايد "روسری خوشگله" را بهم پس بدی... ميخوام باهاش خودمو دار بزنم!
مترسك خودش را در آينه ديد ، آينه پر شد از مترسك. مرد خودش را در آينه ديد ، آينه پر شد از مرد. بهارنارنج خودش را در آينه ديد ، بهارنارنج پر شد از آينه و مترسك خالی شد از مترسك. چكنم ؟ لبريز اویم... چكنم؟
ديروز همه جيش داشتند: كوچك كه بودم احساس ميكردم يك دوربين هميشه مرا ميپايد ، آنهم به خاطر ترسی بود كه خانواده ام با ساختن ملائك مراقب درونم ايجاد كرده بودند اما آنها نميدانستند علت اينكه من دائما خودم را خيس ميكردم تنها اين بود كه نميخواستم اين دوربين تصوير مرا در حين شاشيدن ضبط كند...
خدا جون تنها شباهتمون به هم اينه که نه من دلم واسه تو می سوزه نه تو دلت واسه من... خدا جون... چی میشد میومدی پیشه من یه دله سیر توو بغلت گریه میکردم؟ حداقل بذار من بیام پیشت... دوستم نداره... مرد که گریه نمیکنه.... هه هه هه... دیوونه... خل و چل... هه هه هه... مرد که...
به استاد رشیدیان: سلام استاد ، حرفام رو جدی نگیر ، من کورم... استاد من دیوونم؟ میدونی خیلی بغض دارم ، کاش میشد زنگ بزنی با هم یه کم صحبت کنیم... من نمیزنم... ایرانسل ام شارژ نداره! هه هه... هه هه... استاد جونم میخوام پنج سال درس بخونم استاد بشم اما تا اون موقع باید قول بدی بهارنارنج رو بدزدیمش. قایمش کنیم... حقوقه یه استاد دانشگاه چقدره؟ میشه باهاش دنیا رو واسه بهارنارنج خرید؟ اضافه کاری هم داره... زمینم میتونم طی بکشم... همه که رفتن... زمینو طی میکشم... هه هه... تب دارم؟... هه هه
خسته شدید از بس از بهارنارنج گفتم...؟!...
دوستان عزيز! شما گاو هستيد ، گاو! ناراحت شديد ، بیخيال دوستان! هانیه خانم شما ناراحت شدید؟ بیخیال... گاو يکی از نجيب ترين و مفيد ترين حيوانات دنياست...ناراحتی که نداره! ....هه هه هه ناراحت نشديد؟! بابا عجب گاو هايی هستيد شما!!
حاشیه: درصد ناامیدیم بیشتر از درصد ِ امیدم شده... نامم رو الان واسه خودا مینویسم که حداقل یه بهونه پیشش داشته باشم... پروردگار محترم:احتراما ، نظر به اينکه طی بررسی های به عمل آمده توسط اينجانب ، علی رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به اين حقير، به هيچ جايی نرسيده و موجبات شرمساری ِ نسل ِ بشريت را فراهم آورده ام ، متمنی است پيرو تبصرهء سوم بند اول قرارداد آفرينش ، مورخ ۱/۲/۸۷ ، معقده فيمابين ابرجد اينجانب- مشهور به « آدم » - و حضرتعالی ، استعفای اين حقير را از مقام ِ « انسانيت » بپذيريد. بديهی است مِن بعد اينجانب هيچ گونه مسووليتی در قبال انسانی بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعی است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هر چه سريعتر به اطلاع عزرائيل برسانيد.و من الله توفيق، م.ناصری
حاشه: دوستان ِ محترم ، اگر تا تاریخ ذکر شده به هر دلیلی تغییراتی در من حس کردید ، تمنا میکنم نامه ام را به دست خدا برسانید. با تشکر.
حاشیه: لعنت به این بغضه لعنتی.
حاشیه: خدافظ تا اول اردیبهشت.
هنوزم عزیزی... واسه تو میمیرم... دوستت دارم....
جات همیشه توو خونه ی قلبه منه... حتی اگه من واسه تو بمیرمم کمه...
اوف: ميگم: انگشتم اوف شده! ميگی: اوا خدا نکنه! من ميگم: ديگه انگشت ندار شدم! تو به من ميگی: اين حرفا چيه؟ خاک عالم! بده من بوسش کنم خوب شه! بعدش من به تو ميگم: نمی خوام... بعدش تو داری به من ميگی: اگه تو انگشت نداره بشی ، کی واسه ما مطلب خوب و کوتاه و خوشمل(!!!) بنويسه؟
بعدش من همين الان دارم به تو ميگم: قربون چشمای قشنگت برم که نوشته های منو قشنگ می بينی! بذار من دور تو بگردم! تو همين الان بعدش داری به من ميگی: ... من ولی همين الان که تو گفتی ، دارم به تو ميگم: ... ميگم ، چيزه... بيا من و تو ناز بشيم يخورده! چطوره؟
تكون ميخوره و نشون ميده كه خوابش نميبره. عروسكش رو از روی ميز بر ميداره و بغل ميگيره. وول ميخوره. خوابش نميبره. چشمام رو باز نمی كنم. دستم زير سرشه. دستم خواب رفته. اگر دستم آزاد بود منهم وول ميخوردم كه يعنی منهم خوابم نميبره. اونوقت منم دستم رو ميبردم زير تخت و عروسك خودم رو می آوردم بيرون و بغل ميکردم... با من قهری؟
بهار ِ ما ، لبخند ِ توست. به خاطر اين همه شکوفه ، اين همه سبزی ، اين همه نو شدن... فقط افتخار يک لبخند کوچولو از شما! بگذار ما هم بهار داشته باشيم.
بيا با هم يه بازی کنيم فرق نمی کنه سنگ کاغذ قيچی ، يا مار و پله ، زوو ، لی لی ، قايم باشک يا هرچی تو بگی! بيا با هم بازی کنيم اگه من بردم تو بايد دوستم داشته باشی ، اگه هم تو بردی باز از اول بازی کنيم خب؟
حاشيه:امشب از اون شباس...
حاشيه: درست ساعت هفتِ... بيست و هفت سال و هفت ماه و هفت روز ديگه دخترم بهم ميگه ، مهر كسى تو دلش افتاده
حاشيه: خدا مترسک رو نشناخت ، پس بهش بال نداد...
گاهی که ميشينم و به خاطرات خوب و بدم فکر می کنم مثل اينه که توی يه جايی مثل کوير راه ميرم. اصلا انگار از اول زندگيم مثل يه کوير بوده. گاهي سراب ديدم و با شوق طرفش دويدم . گاهی درختی پيدا کردم و زير سايه ش نشستم و استراحت کردم اما بعد يه مدت يا درخت خشک شده يا من مجبور به ادامه دادن راه بودم و يه جاهايی انگار زير پام خالی شده ولی هيچ وقت به آب نرسيدم حالا رسيدم به يه کوهی که نمی دونم پشتش چی هست . شايد جنگل باشه شايد دريا باشه و شايد باز هم کوير... اما حالم ، اعصابم خيلی خرابه... فکر کنم پشت کوه عزرائيل باشه.فقط عزرائيل ميفهمه من چه مرگمه بايد بشينم نزديک دوستان و لبخند بزنم و شوخی کنم و توی سر و کله ی هم بزنيم و درون خودم فکر کنم ببينم تا صبح چجوری اين روح جر خوردم رو وصله بزنم... نوشتن از دردهايی که با کسی نمی تونم بگم گزافه گويی يک عقل خماره. پس چيزی نمی نويسم اما يادم میمونه
گاهی بعضی از آدمها شديدا ( يعني شديداااااااااا ) غير قابل تحمل ميشن . يعنی حاضری دوستان صميمی رو هم ناديده بگيری. موبايلم خاموش بود . تا روشنش کردم يه اس ام اس رسيد .پرسيده بود چرا خاموش کردی؟؟؟ خوب اگه قرار بود بدونی که اصلا خاموش نمی کردم. يه کم که در مورد اطرافيانم دقيق تر ميشم ميبينم اونايی که مثله یکیش خود ِ من بيشتر خودشون رو در نظر ميگيرن و زياد درگير قيد وبند (به طور کلی) نيستند و دنبال عشق و حال هستن بيشتر به خواسته هاشون ميرسن.حالا چرا نمی دونم. هرچی بيشتر سرخم ميکنی خدا هم بيشتر ميزنه پس کله ات. انگار بايد بيشتر سماجت به خرج بدی. فقط منتظرم يکی يه حرفی بزنه تا حسابی خودم رو خالی کنم. اينارو نوشتم تا يه روزی که خوندم نگم که مقصر فلانيه. جالبه . پست که ميذارم اونايی که منو ميشناسن همشون ميگن اين مربوط به من بود؟ آخه يکی نيس بگه من که اينقدر با تو راحتم که وبلاگم رو بهت گفتم مگه احمقم که بيام از اينجا واست پيغام بفرستم؟!نظرت رو هم تاييد میکنم . هرچی دوست داشتی بنويس.
اگر تازگيها ميبينی که رگه هايی از کودکی در ذهنم پديدار شده ، علتش را خودم هم نميدانم. هر چند ميدانم که ، اينجا ، تنها جايی است که برای"کودکی" باقی مانده است. منظور از اينجا ، آنجاست. دليلش باشد برای چند ماه ديگر...
ما و دختران دانشگاه: اگه ما باهاشون راحت باشيم ، اونا سختشون میشه ، اگه ما سختمون باشه ، اونا راحتن ، اگه هم جفتمون راحت باشيم ، بقيه سختشون میشه ، کلا وقتی نيست که همه راحت باشن
حاشیه: دقيقا ميدانم ميخواند! حضورش را حس ميکنم... يک داستان در باره ات نوشته ام ، جرات ندارم دوباره بخوانم تا ويرايشش کنم...
حاشيه: قبول! در اين بازی همه جوره من شکست خوردم. تبريک ميگم بيات... تلخی اين اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگين .در پس ديوارهای سنگی حماسه های پرطبل اش دردناک و تب آلود از پای در آمده است
حاشيه: دارم بيراهه میروم ، حتی در نوشتنِ همين اعتراف نامه ی لعنتی!حرفهای امروز يک شخصيتی... منو برای چند روز بدجوری از خودم دور خواهد کرد. دارم به اين فکر ميکنم که... هيچی ولش کن.
حاشیه: حالا میگم یه چیزی تو گوش کن! متی مُـرده منو فراموش کن...
حاشیه: حذف شد!!!!
حاشیه:خدايا يه کاری کن من با ... دوست شم... اگه نشدم اجازه داری سوسکم کنی... بیخیال شو و ضایست و نمیشه و اینحرفا هم نداریم!
وارد يكی از توالت های دانشگاه ميشی ، بدجوری تندته! درو پشت سرت قفل می كنی ، يک آن ، توجهت به نوشته ای پشت در جلب ميشه : اينجا ديگه آخر خطه. بايد بكشی پايين! اينجوری نيگام نكنين.شمام اگه بودين ، همين كارو می كردين
به بهنام :
آدم بايد جای خيلی جاهايش با هم عوض شده باشد که هم هر روز يک رنگ و سوراخ جديد برای طرف رو کند، هم چهارچشمی حواسش به طرف باشد و هشت چشمی به بقيه دخترها
من اگر جای اينها بودم ميرفتم با يکی دوست ميشدم مثل خودم ، بدون ترس و لرز فوق ديپلمم را ميگرفتم ، ميگشتم دنبال جواب برای چند سال بعد که: مامان ، چرا بابا اين جوريه؟
کافی شاپ ها وقت میفروشند وگرنه خود ِ بهانه ها که انقدر گران تمام نمیشوند. بايد منوهايشان اصلاح شود. وقت با هم بودنتان به بهانه ی هات چاکلت..........۲۵۰۰ تومان وقت با هم بودنتان به بهانه ی چای طعم دار..........۱۰۰۰ تومان وقت با هم بودنتان به بهانه ...
خاطرات خيلی واقعی مترسک: رفتند ، از زير تخت بيرونش آورد ، کمرش را با انگشتانش لمس کرد ، لبانش را به لب او چسباند ، و در حاليکه می مکيد ، فندک را روشن کرد
به بهار نارنج رویای مترسک فيلسوف
قرار که گذاشته بوديم برای ديدن هم ، خوب می دانستيم کار از پسنديدن خواهد گذشت . به پرستيدن خواهد رسيد... از اون موقع تو شدی بـُـت ِ من... عاشقانه يعنی چشمهای من ، وقتی خيره خيره ماتشان برده به چشمهای تو... و شاید برعکس
به خسرو پیريز!شاعر معاصر دانشگاه :دی
ـ الو سلام عزيزم...ببين مامان اينا رفتن مهمونی... بدو بيا اينجا... کتاب شعراتم وردار بيار تا وقتی برگردن راحت شعر ميخونيم با هم(ميدونم يه کم يه جوريه ولی فکر کنم بشه باور کرد)
حاشيه: کلا ، همين جوری ، من يه سئوال چند روزه برام پيش اومده... اين دخترای خوجگل خوجگل... باباهاشون کجان؟ آخه يه پيغام براشون دارم ! دمشــــون گـــــــرم....
حاشيه به بهارنارنج: پيشی ، عخشه من ميشی؟
حاشيه: قبله های متحرک و جالب تر از کعبه ، همين دانشگاه خودمان است. سرها همه جهت گرفته به سوی قبله های متحرک با ساق های برنزه...
حاشیه: یکی یا هرکی... دیگه برام مهم نیست... چون از لاف زد خوشم نمیاد
به بهانه ی انتقام: كسی به ياد نمی آورد زمانی را كه آخرين متوفی شهر به خاك سپرده شده بود.تمام بيماران همان طور بيمار مانده بودند و هركس هم كه خودكشی كرده بود نمرده بود. پليسها در ادارات مركزی مشغول خميازه كشيدن بودند و مرده شورهای بيمارستان مركزی شهرديگر پولی نداشتند كه در بازی پوكر با همقطارانشان ببازند هيچ كس نمی توانست اين وقايع را به پيدا شدن جنازه ی مترسک سياه پوش بلند قدی كه درست دو ماه پيش كنار شاهراه ورودی شهر پيدا شده بود نسبت دهد. استخوانهای جسد در اثر برخورد با اتومبيلهای عبوری خرد شده بود،ولی پنجه استخوانی اش همچنان دسته داس بلندی را در مشت خود میفشرد...
حاشيه۱: گيتار قبليم رو فروختم ۱۲۰ تومن ، ۱۰ تومن هم روش دادم يکی ديگه گرفتم ، يخورده ريختش خوب نی ولی آدم باهاش پرواز ميكنه ، پرواااز... ميفهمی كه؟
حاشيه۲: آی ای هوس! تو هم از جنس انسان هستی. فقط اندكی مايه ی انسانيتت زياد است! ميدانستی؟ اين را از هنگامی كه مريم از تو آبستن گشت فهميده ام.
حاشيه۳: آهای رفيق! برات متاسفم... حيف اون عرقی که ما با تو خورديم.
