تبليغاتX
مترسک فیلسوف
حذف شد
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
ترامادل پونصد میلی
به عباس ناصری:  خوابگاه دانشگاه کرمان ، منتظر يک روز طوفانی ، خسته از سرفه های شديد و سوزش ِ سينه ، بی پولی ابدی و ... هزار مشکل ديگه کلافه ام کرده بود . با مهدی کشفی و مسلم پورابراهيم  توی راهرو قدم ميزديم و بچه ها برای روحيه دادن از بدبياريهای خودشون حرف ميزدند که چشمم افتاد به لامپ مهتابی که روشن بود. گفتم ميخوام لامپ رو از طبقه سوم پرت کنم پايين. اين تصميم با استقبال بچه ها و رهگذران مواجه شد. چرا که همه معتقد بودند شکستن هميشه آرامش بخشه... همه شروع به حمايت کردند و عمل منو راهی برای غلبه بر اعصاب خراب و بدبياريهای اخير و همچنين اعتراض به انواع گروه های... ، سکوت شهردار و بدی غذای سلف دانشگاه دانستند. در نهايت لامپ مهتابی بدبخت در ساعت ۱ بامداد و در حضور کلی دانشجوی با شلوارک و بی... از پنجره و توسط من که گاردی شبيه پرتابگر نيزه ها به خود گرفته بودم به سمت آسفالت کف حياط پرت شد. بچه ها تا کمر خم شده بودند تا انفجار لامپ رو شاهد باشند... لامپ پس از طی سه طبقه با کله به کف آسفالت برخورد کرد و همچون يک شیء نشکن بلند شد و سالم تر ازقبل روی زمين غلط خورد و ايستاد. يک لامپ ظريف مهتابی... همه آروم و سرخورده به اتاقهامون برگشتيم. البته با يک تفاوت ، همه ناظران آن واقعه غريب دچار اعصاب داغان شده بودند . مث من...

به استاد باروتچی: کاش آدما با هر مقامی که داشتن ميتونستند احساساتشون رو بروز بدن !چی ميشد اگه اون روز استادم وقتی من رو اونقدر بهم ريخته ديد بغلم ميکرد؟! کاش ميدونست که چقدر آرومم ميکنه... کاش...

چند شبه خواب تکراری می بينم: منو گرفتن بردن يه جايی که راه فرار هم نداره... بعد يه دختره گنده مياد پيشم و باهام حرف ميزنه، موهاشم تقريبا قهوای روشنه و سيبيل هم داره! بعد يه جايی پشت ميز وای ميسه که من کمر به پايينشو نمی بينم... وقتی که مياد اينور شلوار پاش نيس! بعد تازه ديشب تو خواب فرار کردم ، خيلی ساده وقتی ديدم نگهبانه حواسش نيس فلنگو بستم!!! تعبيرش چيه؟ ميدونم شجاعم و اينا....

مترسک فیلسوف میتفلسفد: آدم ها دو دسته اند:۱-خوانندگانِ وبلاگ مترسک فیلسوف و خانواده هایشان۲- آدم های بد بخت.

حاشیه: ته خلافم نشستن تو يه جای تاريک و خلوت با يه دختره بود که اونم چون داشت پيشروی ميکرد پا شدم فرار کردم.
حاشیه: چخوف و داستایفسکی از فامیلامونن.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
دوستان! به زودی مینویسم.... با یه عالمه حرف.... با یه عالمه... اگه ننویسم میمیرمممممممممممممم..... مترسک با نوشتن زندستتت. مینویسم... گور بابای حرف... زنده باد کلمه.... زنده باد جمله... زنده باد مترسک.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
چیزی میان امید و ناامیدی

دانشگاه: بهترین سال های زندگی!
بايد دور همه دخترهای دانشگاه رو خط کشيد. بعد در راهروی طبقه ی سوم قدم زد و  با صدای بلند ، به هر کی دوست داشتنی بود گفت «سلام دوست داشتنی!» ، به هر کی نکبت بود گفت «سلام نکبت !».

ما با این شرایط ِ روحیمان گه میخوریم دوست دختر داشته باشیم. لطفا ً از ما سوال نفرمایید. اصلا ً احساس نمیکنیم که در دوستی ای شکست خورده ایم.و میدانیم با استفاده از خریت بعضی پسرها ، می توان شکم یک ملت را سیر کرد.میزان تنوع یک ملت با توجه به میزان خریت پسرها میباشد. خدایا مترسک هیچگاه کفر نگفته است.آدمهایت همینطور مترسک را زیر پا له کردند تبدیل به سوسک نکن او را... خدایا بزرگترین مرض دخترها این است که برای پیشنهاد دوستی پیشقدم نمیشوند! قرن هاست که حتی دختران پانزده ساله نیز طبیعی بودن را فراموش کرده اند ، اما مردها ، همچنان هستند... محکوم به طبیعتشان!

روسی: مرد ِ قابل ، نمی تواند زن ِ ناقابل را قابل کند ، اما زن ِ قابل ، می تواند مرد ِ ناقابل را ، قابل کند.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب