به استاد باروتچی: کاش آدما با هر مقامی که داشتن ميتونستند احساساتشون رو بروز بدن !چی ميشد اگه اون روز استادم وقتی من رو اونقدر بهم ريخته ديد بغلم ميکرد؟! کاش ميدونست که چقدر آرومم ميکنه... کاش...
چند شبه خواب تکراری می بينم: منو گرفتن بردن يه جايی که راه فرار هم نداره... بعد يه دختره گنده مياد پيشم و باهام حرف ميزنه، موهاشم تقريبا قهوای روشنه و سيبيل هم داره! بعد يه جايی پشت ميز وای ميسه که من کمر به پايينشو نمی بينم... وقتی که مياد اينور شلوار پاش نيس! بعد تازه ديشب تو خواب فرار کردم ، خيلی ساده وقتی ديدم نگهبانه حواسش نيس فلنگو بستم!!! تعبيرش چيه؟ ميدونم شجاعم و اينا....
مترسک فیلسوف میتفلسفد: آدم ها دو دسته اند:۱-خوانندگانِ وبلاگ مترسک فیلسوف و خانواده هایشان۲- آدم های بد بخت.
حاشیه: ته خلافم نشستن تو يه جای تاريک و خلوت با يه دختره بود که اونم چون داشت پيشروی ميکرد پا شدم فرار کردم.
حاشیه: چخوف و داستایفسکی از فامیلامونن.
دانشگاه: بهترین سال های زندگی!
بايد دور همه دخترهای دانشگاه رو خط کشيد. بعد در راهروی طبقه ی سوم قدم زد و با صدای بلند ، به هر کی دوست داشتنی بود گفت «سلام دوست داشتنی!» ، به هر کی نکبت بود گفت «سلام نکبت !».