تبليغاتX
مترسک فیلسوف
بخوانید از عشق! احساسی ام من.

يا حسين عشق منی
امسال هم دختران معتقد ، از هر نژاد و هر رنگ اعم از سفيد و سبزه و برنزه ، و از هر مسلک و هر مذهب اعم از لا مذهب ، در عزاداری حسينی سنگ تمام میگذارند.

دوستان، پسری به نام سگ  را یادتان هست؟ روح ِ ما فدایش! می دانید عاقبتش به کجا ختم شد؟ آن همه غم و غصه و درد و رنج و غرور... مملو از ناعدالتی ِ انسانها! غرق در کینه و نفرت!با درد مرد. با رنج ! با گریه! با غم... به دست دختری کشته شد.او را کشتند. ترورش کردند هر جا که هست!در هر فضا و عالمی که هست! روحمان فدایش. میگفت:"انسانها تنها به دلیل انسان بودنشان ، زندگی ِ پیچیده ای دارند" خوب شد انسانیت را زیر پا گذاشتی رفیق. دیدگانت را بوسه میزنم. پریشان نباش.شرمنده نباش.بهترینم...

دختران زيبا! راستش را بگوييد. دوستی با کدام يک را ترجيح می دهيد: يه نفر که يه پراید مدل74 آلبالویی قراضه داره ، يا يکی که  پیکان مدل 54 داره  یا یکی که اصلا ماشین نداره؟ پسران جوان؛  آگاه باشيد که دوستي با دختران زيبا آسان تر است. همانا که دختران زشت برای آنکه بگويند کلی هواخواه دارند، آن قدر ناز می کنند؛ که کفرتان در می آيد.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
برام مهم نیس هیچیییی
بعضی دوست پسرها مثل يه ژاکت گرم و نرم هستن که دخترا با خودشون حمل می کن؛ اما فقط وقتی سردشون بشه می پوش.اين وسط معلوم نيست وقتی ژاکت سردش شد، چه گهی بايد بخوره...

در موردم اينجوری حرف ميزنی؟ من خاله زنکم؟ خيلی ناراحت شدم از اين حرفت  اون روزم که بهم گفتی چقدر بلند بلند می خندی يادم نرفته! بعدشم شقايق اينا که رفته بودن خونه ی مريم اينا ، علی برگشته بوده به شوهر شقايق گفته بوده که وقتی من و تو رفته بوديم پيش اونا ازم...  فراموشش کن! من خاله زنکم!

متی: الو سلام، ببخشيد با بهارنارنج  کار داشتم
* شما؟
متی: من برادرشون هستم!
* مرد حسابي من باباشم! تو چه جوری برادرش شدی؟
متی: چيزه! تته پته! منزله مگه اونجا؟ محل کار بود که... چيز کن!من خوب برادر دينيشم ديگه!
* يه بابای دينی ای من از تو درآرمممممم...................

واقعا ً هوا سرد شده نه؟  فين فين! هالو! هالووو
داستان خيلی کوتاه: من نبايد بخوابم وگرنه يخ ميزنم... من نبايد بخوابم! من نبايد من... نبايد...
(3 روز بعد) ــ بيـــــــــــــــــاين اينجا ، يخ زده

ببين عزيزم! ميخواستی يه خرمگس خرفت باشی!يه خرمگس!می خواستی بری توو مانتوی دخترا!... مطمئنا اگه مگسا هم می تونستن دختر رو از پسر تشخيص بدَن همين کارو می کردن! خرمگس نباش ، خرمگس ِ خرفت ِ مترسک ِ فيلسوف ِ من.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تووو کوچه های بی کسی..... کسی نشد ياور ِ من.....
توو شهر ِ پيمون شکنا.... شکسته بال و پر ِ من....
کتاب ِ عمرم به فصل ِ آخر رسيده...
زمان ِ پرواز ِ مترسک رسيده...
ببین عزیزم ، من میرم... من میمیرم. اما اینو بدون! شاید روح واقعیت داشته باشه. اونوقت میام اذیتت میکنم عزيزم، دلم برات تنگ شده، کجايی، بيا روح من، دنبالتم اما نمیدونم الان بدنم داره روحمو تحمل ميکنه يا برعکس (نسیمت میدهد بوی جدایی ، تو ای جان ، مقتله خون ِ مایی)

پن كك ، ريمل ، رژ لب ، كِـر ِم...روغن ، رنگ ،آجر ، خشت، لغت، کلمه ، جمله... من و مترسک
یه چند تا نظر بی ربط دیلیت شد.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
من همینممممممممم

تو به بیبه عمت خندیدی که وبلاگ ما جذاب است مطالبم قشنگ است و وب جالبی داریم! تو! نخوانده بیب میخوری که میای نظر میدی نظردونیه ما رو شلوغ میکنی!

نظر: وب جالبی داری (گل)
مترسک فیلسوف: مرسی ، تو هم چیز ِ خوبی هستی!

 

تقديم به آرش سلطانی=> مترسک:  معاف شدم.
آرش سلطانی:  ا... خوش بحالت. چه جوری؟ 
- هيچی ، اعلام کردن اونايی که توی مناسبتای مهم به دنيا اومدن، از سربازی معافن. 
* راست ميگی؟! ماهايی که روز درختکاری به دنيا اومديم چی؟ 
- شماها رو قراره توی دوره ی  آموزشی ، تنه ی درخت بکنن توی ک...تون!
 

«تو بیب خوردی اصلا به جز خاطرات خدمت و کارت حرف دیگه ای داری بزنی؟خفه شو»

 

در مورد پست قبل: دخترها را - همه دخترها را - بايد در نوزده سالگی - و نه زودتر و ديرتر! فريب داد و جهانی ساخت از مادرهای تنهای بيست و چند ساله! بعد نشست سر فرصت معنی لذت را توی تمام فرهنگ لغت ها با ذغال رنگ ِ آلبالویی كرد.

 

اگه یه روز تویه روسیه قدم بزنی ، عروس و دامادای زیادی رو میبینی که شاد قدم میزنن و فيلم و عکس می گيرن . دخترهای جوان با ديدن عروس و داماد با لحنی شيطنت آميز داد میزنن: گــُرکا! گــُرکا! يعنی تلخــــــه! تلخـــــه! گــُرکا يعنی عروس و داماد بايد همديگه رو محکم بوس کنن و زندگيشون رو شيرينتر کنن.

 

پ.ن: مشترک مورد نظر. تویی که به من زنگ نمیزنی. دیگه نمیخوام ریختتو ببینم.

کفریم: محرم اومد و فکرِ نمد کن!...... حذف

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
حالم بده... فقط ساکت باشین! لطفا َ.......
آقای خدای دوست داشتنی ِ من ، خوشتون مياد وقتی بنده هاتون می ميرن؟ خوشتون مياد وقتی مريضن؟ خوشتون مياد که رنج ميکشن؟ آقای خدا ، چرا هم به وجودشون ميارين هم عذابشون ميدين؟ نميشه عذابو بذارين واسه جهنم؟! آقای خدای محترم عزيز ، من دوستتون دارم! ميگن هر کی رو زيادتر دوست داشته باشين بيشتر امتحان ميکنين! آره؟!........ يادتون هست گفتم يکی از تفريحاتم چيه؟؟؟ امير آباد ، چمران ، حكيم ، كردستان ، همت ، برزيل ، ونك ، وليعصر ، ميرداماد.هفت دقيقه بيشتر طول نکشيد. در طولِ مسير سه نفر رو کشتم. مطمئنم که مُردند. شيشه رو دادم پايين ، دستم رو کردم توی ِ مغزم ، پدال رو اونقدر فشار دادم که ۱۴۰ رو رد کردم ، از مغزم در آوردمشون ،  هر سه تاشون رو ، از شيشه پرت کردم بيرون ، فندک از جاش بيرون زد ، اولترا لايت رو روشن کردم ، مطمئناْ ، ضررش کمتر از جنون و سرعت و اون سه نفر بود. آفريقا جنوب ، آرژانتين ، همت ... سردمه

نشستيم و همديگرو محکم بغل کرديم. بهش ميگم مثل يه طاووس ماده خوشکله و منتظر ميشم. وقتی واسه تشکر لبامو ميبوسه ميفهمم کودنتر از اين حرفاست که درک کنه... پوزخند ميزنم و ميبوسمش. اين سگک لعنتيم انگار هيچ وقت نميخواد باز شه!...... " ای دختران زيباروی: محدوديت های نامعقول خانواده یتان را بر نتابيد. دست به دست هم دهيد و قيام کنيد. کافی ست همگی يک شب را در خارج از خانه سر کنيد. به خانه ی ما مترسکان ِ خوش بنيه بياييد.مکانیست امن مجهز به تخت های دونفره" (توجه:همه می توانند مترسک باشند)

مترسک فیلسوف: «بهشت آمد پديد وقتی تو خنديدی ،  جهنم شعله ور شد تا تو رنجيـدی»
به شین قاف: اعتراف می کنم که در سرابی از بودن ها نابود شدی سرمای وجودم روزی بيدارت می کنه مثل همون روزی که از گرمای وجودم خوابت گرفت و اون روز , روز خواب منه!
پ.ن: سحر صالحی کجایی؟!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تعطیل شد............ قلب شیشه ای مترسک را شکستند..... تباه شد.... تعطیل شد. زندگی به پایان رسید.... آدم ها مزخرفننننننننند
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
تمام ستاره های دنیا
سه نوع ستاره در دنيا وجود دارد...
اوليش ستاره های ادبيات و داستان نويسان هستند. دوميشون تمام بهار نارنج های دنيا هستند که به عشق خود خيانت نمی کنند و پا به پايشان ميتازند سوار بر قطار زندگيشان قطار خوش بختیشان. نوع سوم که از جمله بی نظيرترين ستاره ی دنياست... مترسک فيلسوف(خودم) که نسلش داره منقرض ميشه. آی بشريت. به ياريم بشتابيد! زنده کنيد مرا...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
همه می توانند مترسک باشند و مترسکی زندگی کنند
۳۵ نظر اشتباهی پاک کردم. معذرت میخوام.... حالم خوب نیستتتتتتت

به عباس ناصری: شايد زمانی. اين گونه... ما آدما هممون يه روز ميميريم! بعضيا به حکم عاشقی ... بقيه به جرم عاشق کشی... من زنده ام که عاشق بميرم... توچی رفيق؟

خدايا... مگه من چی کار کردم ، يعنی می خوای منو از دست بدی بابت ِ اين مسئله ؟ به من بگو.اذيتم نکن.به اندازه ی کافی دارم عذاب ميکشم بخدا ! هيچ مشکلی نيست ... نه؟ امتحانم داری می کنی؟ به خدا ما خرتم شديم ديگه بس کن... ازم خسته شدی؟ نميتونی رک باشی نه؟ شايد اگه بگی همه ی رابطه ی ما يه بازی بوده وجدانت ناراحت ميشه... تو چقـــــــدر با من غريبی. من که کاری نکردم ، من که  چيزی نگفتم ، من که چيزی نخواستم... دارم عذاب ميکشم. داری ميسوزونی منو ، دارم له ميشم. مناگه تورو از دست بدم ، ديگه هيچی واسه از دست دادن ندارم.اما اگه تو اينطور بخوای... يه مدتی هست  تو شدی تمومه دلخوشيم... خرابش نکن.اگه من برم. ديگه هيچوقت برنميگردم. چون زدنه حرفی که من بايد بدونم و ميخوام بدونم هر چقدر هم بد و ناراحت کننده باشه ، سخت تر از  ازدست دادن ِ يه معشوقه نيست برای تو... اين جمله "مرگ و زندگی دست خداست" وقتی من ۷۰ تا ديازپام تو يه دستم  و يه شيشه آب تو يه دست ديگم داشته باشم يه کم احمقانه به نظر مياد.

میری ، بی تکونتر از مترسک های دنیا ، ساعت های بی حساب سپری شدم رو فهمیدی؟ بی چرا تر از همیشه ، بدون ِ نگاهی ، تنهایی سرما رو بین ِ همه ی فصول تقسیم میکنی ، و مــــن ، چه کودنانه تر از همیشه ، بی جهت ، منتظر پاییز خزان بودم ، منتظر سرما... وقتی هیچ فصلی نیومدی ،  همون تابستون سرد ِ ، حالااااااا ! محض خنده هم که شده ، به انتقام ِ انتظار ِ اومدنت ، میرمممممم!

مار ِ سمی: يه حرفايی هست . وقتی می خوام بگم ميشن بغض! پس نمی گم که گريه نکنم. که بمونن توی قلبم تا بشن کينه. بشن نفرت می خوام هميشه عمق نفرت رو حس کنم تا انتقام شيرين تر باشه پس گريه نمی کنم پس گريه نمی کنم و منتظرم...........

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
کريسمس 2008
و اکنون در سال ۴۰۰۰ باستانشناسان فسيلی را يافتند که احتمال ميدهند فسيله مترسک فيلسوف باشد! آنها آثاری از نوشته های او را پیدا کردند: عزيزم بعد از مرگم اون مانتو سياه کوتاهه رو نپوش. سياه که ميپوشی زيادی جذاب ميشی. ميترسم شب ِ هفت يکی مختو بزنه و برای هميشه از دستت بدم...!

مترسک فيلسوف نيز سال نوی مسيحی رو به تمام مسلمين جهان ، خصوصا شيعيان ايران اسلامی تبريک ميگه: يادم مياد سال ۱۶۹۹ بود که اولين مراسم ِ سال ِ نو در روسيه شکل گرفت  و  اهالی ِ مسکو خونه هاشون رو تزئين کردند و سال نو رو به همه تبريک گفتند و پايه گذارش هم  پترکبير بود « دد موروز Ded Moroz »  بابا نو‎ئل  و « سنگوروچكا Snegurochka » دختری كه از برف درست شده نقش اساسی دراين جشنا دارن. موروز يعنی سرما – يه موجود ِ محترم ولی خطرناك و سنگوروچكا ، نوه دختری دد موروز هستش. درخت کاج رو هم دارن... من که دارم ميرم سنگوروچکا رودرست کنم تا پدربزرگش ناراحت نشده... يه هويج گنده براش کنار گذاشتم! نه برای دماغش! برای اينکه نارنجيش کنم. دارم عقده ای ميشم در حسرت ِ نداشتن ِ بهار نارنج.

پ.ن۱: جسارتاً: من هر شب با فکر تو می خوابيدم ، تو هر شب با کی می خوابيدی؟
پ.ن۲: و هيچ کس نفهميد که ننه سرما عاشقه عمو نوروز بود و هم کلاسيه بابا نوئل
سال نو شد! خوب؟ بعدش؟ سال جديد ِ بدبختی های جديد...! اصلا ميدونين!؟!...........  "من کلکسيونر بدبختی هام"

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
شجره نامه
در سال های دور مترسکی ميزيست تاجر! فانوس تجارت می کرد! از روسيه به ايران و کشور های ديگر ميبرد که در سفرش به ايران عاشقه مترسکی ماده شد! با او ازدواج کرد و حاصلش پدر ِ پدر بزرگ ِ مترسک فيلسوف شد و بعد هم پدر مترسک فيلسوف طی سفری به تهران ، عاشقه مادر ِ مترسک فيلسوف شد و نتيجه اش شد همينی که ميخوانيد! حالا به خلاصه ای از شجره نامه ی مترسک فيلسوف پی برديد... مترسک فيلسوف ، دو رگه می باشد! از پدر روس و از مادر تهران.

مترسک فيلسوف و مترفيز! شايد حقيقت باشد. دستانم را که دوختم فقط سرم مانده بود. همه چيز مرتب بود ، مثل هر روز. چشمهايم سر جايشان بودند و لب ها و دهانم و بقيه. ولی زياد حرف می زدم و پلک هايم می پريدند! کمی هم وزن سرم بيشتر شده بود. که احتمالاً برای آن غده ای(هيپوفيز) بود که پريروز از سر بی کاری در مخم کار گذاشتم. انگار غده سرطانی شده! آخه هميشه همه چيز آنجوری پيش نمی رود که دلم می خواهد. به خاطر همين سرم را بر عکس دوختم. حالا آينه می خواستم تا جلويم را ببينم و پشت سرم همه چيز واضح بود. نه خنجری بود! نه حرفی! و اين مرا ناراحت می کرد. ديگر وقتش رسيده بود. خنجر را از شکمم بيرون کشيدم ، دستم را آوردم پشت کمرم و چهار بار در کمرم فرو کردم.......آ.... آخيييشششش!!!!!!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
یه بقل گریه
گور بابای تمدن و زبان و واژه و کلمه! اگه اين آشغالا نبودن ، من الان راحت ميتونستم مثل انسانای نخستين حسم رو داد بزنم ، حسم رو گريه کنم ، حسم رو اشک بريزم ، ميتونستم فرار کنم ، ميتونستم بزنم ، ميتونستم بشکنم ، ميتونستم بکُشم ، ميتونستم بميرم! اما حالا چی؟ مثل يه انسان متمدن کودن همه ی حسهام رو ميکنم تو پاچه ی اين کلمات کودنتر از خودم ؛ به زور ميچينمشون کنار هم و ميدم به خورد اين صفحه ی سفيد ِ لعنتی! کاش انقدر بيتفاوت نمی گذشتی! کاش می تونستی درک کنی پشت ِ تک تک ِ اين حروف ، يه عالمه درده! يه عالمه گريه ی شبونه! کاش ميتونستی درک کنی دلم به اندازه ی همه ی آسمون ابری امروز تنگ و پربغضه... آهای بچه های وبلاگی... آهای ويزيتورا ! بياين يه جای دور ، يه آتيش روشن کنيم ، دور ِ آتيش حلقه بزنیم و بعدش مترسک بشينه تا صبح زار زار گريه کنه... به شرطی که کسی چيزی نگه...

پارک آموزگار ، 5 بعد از ظهر ، قدم ميزد!  6... نيامد! اميدوار بود ، نگاهی به انتهای خيابان انداخت! چشمانش ناز بود ، رفت بقله لبو فروش ، نزديکه مسجد! آقا لبوهات چه قرمزه ، رنگه خون... رنگه اشکای ِ من! زد زير ِ گريه ، دلم انقد به حالش سوخت... لبو گرفت رفت توی سالن ِ کانون رضوی ، دنبالش رفتم! (ثبت نام ترم ِ جديد...) لبوها که تمام شد ، باز به پارک رفت... گريه می کرد ، هق هق ، بلند ، بلندتر ، من دلم براش سوخت... (مگه چه گهی خورد ِ؟) نگاه های زير چشمی و دلسوزانه... يخ کرده بود ، می لرزيد... دوست داشتم بقلش کنم... اشک می ريخت... 8 شد... رفت پيش ِ متصدی ِ ثبت نام... آقا! ببخشيد... من با دوستم قرار داشتم! (کلاس...؟) بله! ممکنه بگيد؟ (از دهم شروع ميشه کلاس ها...) از دهم...! الان من روحشم! خدايا مترسک چرا انقدر گريه می کنه؟ چرا انقدر بدبخته؟ چرا؟! آهان! چون اون يه مترسکه احمقه... خدا! جهنمو چراغونی کن! مترسک داره مياد!......

پ.ن۱:عذاب همچنان ادامه داره... اين مژده رو از چشمای سرخم توو آينه شنيدم...« تنها بودن ، بهتر از گدايی عشق است.»
پ.ن۲:ببين عزيزم! اگه نتونسته بودی اونو از ذهنت بيرونش کنی ، دنباله تنوع ميگشتی که با من ريختی روو هم؟
زيادی مـُـردم عزيزم ، واسه عشقه بی دوامت!... هنوز حرفای ناگقته دارم گوش کنيد......

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
خاطره ی خاکیه خوف ناک (واج آرایی خ)! مملو از عشــق
چهار زانو تکيه زد به ديوار. چشمانش را که بست تصوير دشت توی ذهنش پر رنگ شد. لاشخورها در آسمان حلقه زده بودند. يک ماشين نظامی در جاده ی خاکی دور می شد. به جسدی که روی زمين بود توجه نکرد. زن چمدان سنگينش را روی زمين می کشيد. باد در ِ خانه را محکم به هم کوبيد. شب که شد همه جا را مه گرفته بود. لبهايشان را که از روی هم برداشتند چايی ها يخ کرده بود.  ذهنش را جدا کرد و تصوير کوهستان در پس زمينه رنگ باخت.هيچ صدايی نبود( مترسک فیلسوف. اواسط جنگ جهانی دوم)

"اگر يكی از اون ماشين تايپهای قديمی داشتم حتما نويسنده می شدم." اين را گفت. لگدی به بطری خالی نوشابه زد و چند قدم جلوتر دويد. سپس برگشت و... لبخند زنان به او خيره شد. روبروی هم ايستادند. سيگار را از گوشه لبش برداشت و كام عميقی گرفت. نفسهاشان مه بود. سيگار كه روی زمين افتاد دستهايشان را درون جيبهاشان كردند و دوباره آرام به راه افتادند. فقط صدای خش خش برگهای زرد می آمد... (مترسک فیلسوف. سال 1987)

اخبارِ بیست و سی: 875 جايگاه گاز در حال ساخت هستند و تا آخر سال جاری تکميل خواهند شد ، ديروز در عراق 48 نفر بر اثر بمب گذاری کشته و 123 تن مجروح شده اند. نرخ حقوق کارمندان دولت آمريکا بعد از 10 سال افزايش يافت... آقای حاج رئيس جمهور امروز فلان جا را  و ... به فلان جا سفر می کنند و با فلانی ديدار و گفتگو خواهند داشت و و و...  وضعيت آب و هوا را بشنويم از آقای فلانی... توده هوای ناپايداری از شمال غرب به سمت شرق عبور می کند که در نتيجه ی آن طی ساعات آينده دربرخی نقاط کشور شاهد کاهش دما ، بارش برف و باران ، وزش باد ، نيمه ابری تا تمام ابری همراه با مه صبحگاهی خواهيم بود از هموطنان عزيز خواهش منديم هنگام بارش به نکات ايمنی و و و.... گزارش وضعيت ترافيک امروز را با تصادفی در خيابان کريم خان شروع می کنيم.. بزرگراه فلا ن از مسير شرق به غرب و همچنين در مسير مقابل رفت آمد خودرو ها کند انجام می شود خيابان فلان از اينجا تا اونجا و و و.....
روزهايم همه اش يک رنگ گرفته اند. دلم کما می خواهد فکر کنم تنها راه استراحت در زندگی باشد.خدایا!چه کنم؟ عاشقم!؟!...
(مترسک فیلسوف. 5 روز به کریسمس ِ 2008)

پ.ن۱: توجه: پر پر نميشه مترسک ، بسه بسه... گله ياس ميريزن به پاش دسته دسته! تفسيرش هم يعني همون طرفدارا زياد شدن جا نميدن بــِـــت!
پ.ن۲: چرا رفتی آخه!دلم شیکست... غمه غربت روی تنم نشست ، آخه خیلی زوده دیگه نبینمت... گله پرپر شده چجور بچینمت؟ بیا و برگرد... «ميدونم چشاتو بستی روو همه خوبيهام... ميری و هميشه ميدونم تنهام... يکی اومده تو قلبه تو جامو بگيره ، الهی بميره»
پ.ن۳: به من بگین که دروغه مرگه عشـــقم... به من بگین! که دروغه مرگه عشقم! سـرنـوشتمم بد نوشتـننننن... پس کجایی عشقم؟ بیا و سکوتو بشکن! بیا به خوابم امشب...
پ.ن۴: دلم بغل میخواد...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
زمستون ، عروسههههه
شب يلدای امسال هم گذشت... هيچ فرقی با شبهای ديگه نداشت! فقط يه خوبی داشت که هر روز براش لحظه شماری می کردم... بلند ترين شب سال بود و من تونستم توی بلندترين شب ِ سال بيدار بمونم! امروز تازه يادم اومده... شب يلدا يادم رفت  فااااال بگيرم! آگهی: انواع فال حافظ ، ورق ، چای ، قهوه و... که شب يلدا گرفته شده خريداريم! امشب به نيت شب يلدای چند روز پیش ، رفتم پيش حافظ:"ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده ايم از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم!". (تعبير اينکه منظور حافظ از اين جا کجاست ، به عهده خواننده می باشد).

کاش هوا همين جوری سرد بمونه يقه های کـُـتم رو می کشم روی گوشم... چون سکوت رو دوست دارم سرم رو ميندازم پايين ، تا همه بتونن راحت به من چپ چپ نگاه کنن دستام رو ميذارم توو جيبم... به ياد روزايی که گرم بودن و پر اميد ، خودم رو جمع می کنم و راه ميرم ، تا خاطره ها برام تکرار بشن... و آروم اشک ميريزم ، به اين اميد که شايد کمی خالی بشم... فقط شايد... (ببخشید... یه کم فاز ِ غم آوردم... شرمنده).

پ.ن1: مثل قدم زدن تو يه جاده ی باريک ، در احاطه درختان بلند ، منتها به يه دريای بزرگ ، توی آغوشم يه معشوق... (شب نباشه فقط)
پ.ن2: دوست که هست. همراه هم. همه چیز هست! آنچه بايد ، دلخوشی است ، که تويی... هستم که برگردی! زوووود...
پ.ن3: الان نيم ساعته نشستم اينجا ببينم 4444 اُمين! ويزيتورم کيه! ای ۴۴۴۴ اُمين نفر بيا با من دوست شو...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب