تبليغاتX
مترسک فیلسوف
نازی نازی امشب...
نامه ی مترسک(تقدیم به بهار نارنج): امشب يلداست ، چشم انتظار آمدنت هستم تا فرصت هست منتظرت می مانم ، بيا منتظرت هستم. بيا تا روشنی ديدگانت نور مهتاب را به سخره گيرند. منتظرت هستم تا بيايی و روشنی بخش وجودِ تاريکم گردی... تا گرمای حضورت ، سردی زمستان را محو کند... تا طنين صدايت سکوت شب را پر کند ... بيا... تا نشان دهم که عاشقم و بدانی که ... چقدر به حضورت در اين يلدا نياز دارم ، ای تک ستاره ی آسمان ِ تنهايی ِ من . کاش اين را بدانی...

نامه تهديد از يلدا(بهارنارنج همیشه بهار):حالم از جمله های عاشقانه ی توی نامه هات بهم میخوره. حاضرم شوهر کنم به غلامرضا پسر حاج عباس قصاب تا از فکرت رها بشم. مثل خانمای خوب خونه هر روز غذا درست کنم و بريزم توی حلقوم غلامرضا تا توی دنيای قشنگش ، کنار من از خوشی دق کنه ، بعدش مثل همه ی مادرا ، نه! دوست ندارم از غلامرضا بچه داشته باشم! می فهمی!؟؟؟ حالم از بچه دارشدن بهم می خوره. دوست ندارم (بهارنارنج) سهم مرد ديگه ای بشه. می فهمی احمق ِخوشگل ِ لعنتی ِ من؟؟!! می فهمی؟؟؟؟...!

پ.ن۱:(يلدا شب دراز است ، ولی کاش هر شب به درازای شب يلدا بود  تا ببينم در خواب چشم زيبای تو را!... يلدا مبارک)مترسک فیلسوف!
پ.ن۲:هر دم و هر ثانیه یاده چشمات! میدونی که میمیرم من واسه اشکات... این دله ناقابل زیره پاهات... میدونم دله تو هم منو میخواد...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
جنونه تکرار! تخیلم دزدینی نیست! می نویسم!
روحش جر خورده ، دستش رو گرفه و به زور داره می کشه... پشته روحش به زمین کشیده میشه.... باید برسه خونه...... جر خوردنم داره دیگه! جولوی دانشگاه ، دختره با ماشینش ، پسره که داره هل میده! خرده های برف ، سر تا پایه پسره! نهایته تشکر با یه بوق... صد تا چشمی که جلوشون خودشو میتکونه.............

خدايش بيامرزد احمد را ، خدايش بيامرزد مجتبی را و خدايش بيامرزد کسانی که می خواستند من مثله آنها شوم!  پارکه آموزگار را قدم ميزديم. در مورد کسی حرف ميزد که در هر کلامش صد بار قربون صدقش ميرفت و حرفهايش را ميپرستيد و ميگفت: "من ديگه با اون نيستم و ازش متنفرم..." خاطراتش را همچين با آب و تاب تعريف ميکرد که ...! ميخواست من را نيز نصيحت کند که افکارم را کنار بگذارم و مثله او بشوم ، بايد اعتراف کنم که خوب عمل کرد ، هر چند من را از خودم دور کرد... بعضی اوقات هم دست در دسته من... دستای خودش در دستانه او( احمد/مجتبی)را در ذهنش مجسم می کرد... اکنون نميدانم کجاست اما هزار بار ميخواستم بگويم:"عزيزم ، من ، اون نيستم و هيچ علاقه ای به شنيدن خاطراتت با اون و اخلاقش ندارم.من خودمم"... (خدايا  اصلاً نوشته هامو ميخونی؟ خيلی قاتی ام... برام کامنت ميذاری؟) "گريه و هوار زدم ، تو توی تخته کسی خوابيده بودی... عمره من حروم شد به پای خاطراته تو ... چيزی نمونده يادگار، جز بی مرامی های تو! فرقه من با اون چی بود؟ که فروختی باز منو؟! به يه مشت کثافته بچه پولداره حروم... "

همه به تو اعتماد کردن مترسک ، اما تو مسخره ترين دليلت برای اينکه به کسی اعتماد کنی ، اينه که به تو اعتماد کرده باشه!

همه معلق در فضا ، آرام ، بی اختيار به سمت هم حرکت می کنيم. من رانده می شوم به سمت معشوقه ی رفيقم ، دستش را می گيرم تا پرت نيفتم. حالا رفيقم دارد دووور می افتد. دارد چيزهايی بر زبان می آورد. اينجا هوايی نيست ، خلا ! صدايی توليد نمی شود. يک دختر دارد به سمت ما می آيد. دارد پرت می افتد. دستش را می گيرم. بايد بگيرم!!! قبلی ، دستم را رها می کند. نبايد رها کند ، چون می ميرد. می ميرد... می میرد... نمی داند! میمیرد...

من بودم و همه! او من را نميديد ، شخصی که  بايد فقط به او خنديد و ناديده اش گرفت: ...جواب رد گرفته بودم! ميرقصيدم... وسطه اتوبوس ، ميرقصيدم ، گل زياد بود ، همه به احترامه رقصه مترسک ايستاده بودند و کف ميزدند! می خواندم ، ميرقصيدم... گل ها به تپش افتاده بودند... می خواندم... "به من بگو بی وفااا ، حالا يار کی هستی؟!... خزانه عمرم رسيد ، نو بهارِ کی هستی... می خوام برم دور دورا ، دلم طاقت نداره... دسته غمه تو داره ، روزامو ميشماره..." ميرقصيدم ، او میخنديد و هر لحظه گلی در انتظار پيشنهاد رقص با متی...! ميخنديدم... به من بگو بی وفاااا... سقفه اتوبوس شکافت! آسمان ابری بود ، باران ميباريد... باران همه را خيس کرد... می خنديدم ، می رقصيدم ، می خواندم... به من بگو...


پ.ن
۱: می خوام بفهمم اگه زندگی رو به حاله خودش رها کنم بی دوام ميشه يا نه! نميخواد بگين!میخوام تجربش کنم.
پ.ن
۲:
شايد اون قسمته دنيای منه ، توی دنيا هر چي غم  ماله منه!...
پ.ن
۳:
الف: لايق فضله ي پرندگان هم نيستيم. پرستوها كوچ كردند!ب: اه... اين چی بود افتاد رو لباسم!
پ.ن
۴: بدون عشقه تو بود که در سر داشتم... تو منو نخواستی که من دست ورداشتم
پ.ن۵: يادم رفت بگم ما الان تو يه باتلاقيم! با اولين قدم تا زانو ميری زير لجن...قدم دوم تا گردن.. قدم سوم هم زير لجن خفه ميشی... به همين راحتی!
پ.ن
۶:
به شين قاف: مشکوکم ، مشکوکم به تو! نميتونم بموووونم با تو! مشکوکم ، مشکوکم به تو! نمی دووونم با کــی هستی تو!؟!
پ.ن
۷: آدم اگه اراده کنه ميتونه هر کاری بکنه ! بذار منم امتحان کنم. فعلا واسه دستگرمی: اراده ميکنم فردا دوباره عاشقت بشم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
پشت چراغ قرمز
مترسک مسافرکش: ميگه : " وقتی ميبينمت ، ياد پدرت می افتم ، ياده روزهايی که تنها پدرت بود که به عيادتم ميومد و نه هيچ يک از اينایی که امروز دور و برم ميبينی !"
لبخند ميزنم و ميگم :" پيره مرد ! حرفايی ميزنی ها!"
بغضش ميشکنه و ميگه : " وقتی گوشات مو در آورد ، بايد بدونی که ديگه زود نيست!"
در حالی که بغض داره خفم ميکنه ، دوباره لبخند ميزنم و ادامه ميدم : " اين دختر 206 ايه چطوره پيره مرد ؟ ".... لبخندی ميزنه و ميگه :" دست بردار پسر!"... رده تاکسيه جلويی رو ميگيرم و راه ميفتم.

از پشت شيشه بهش سلام کردم .نفهميدم چی جواب داد .
گفتم : " نميفهمم چی ميگی ، صدات نميرسه . "
باز هم يه چيزی گفت و با ز نفهميدم چی .
گفتم : " باور کن صدات نميرسه ، نميتونی بلندتر بگی ؟ "
اين بار ، صورتش از شدت فرياد قرمز شد ، رگهای گردنش هم بيرون زدند .
ولی خب ، اين دفعه يه جورايی خجالت ميکشيدم بگم نفهميدم .
گفتم : " آهان " ، و رفتم .
شايد داشت ميگفت : " نميفهمم چی ميگی ، بلندتر بگو. "

يکی از تفريحاتم اينه که با يه تفنگ تو خيابون بگردم و هر کسی رو که ازش خوشم نيومد بکشم. چيه ؟ لابد خيال کردين الان ميگم بعدش از خواب ميپرم؟ يا اينکه ميگم اسم اين بازی کامپيوتری ِ نميدونم چی چيه ؟ نه جونم ، کور خوندی...

پ.ن۱: در جاده های بی کسی ، سوار بر خر ِ شيطان ، نه ايستگاهی ، نه پليسی!
پ.ن۲: فعلنیاش ساکتم!!! همینننننن.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
دچار توهم شدم! یه آدم برفـیـــم...

سکوت... سکوت... سرد می شم... سردتر... يخ می شم... يخ مثل يه آدم برفی... يه آدم برفی سرد و دوست داشتنی. تو ميای... واسم يه کلاه قهوه ای و يه شال آلبالويی کمرنگ مياری... خيلی خوشگل می شم... خوشگل و دوست داشتنی تر... تو بغلم می کنی... گرم می شم... گرم تر... آب می شم... تو می مونی و کلاه و شال و سرمای من روی تنت...
(دعوتت می کنم به پاتوقت ، واسه خوندن دوباره اين متن و کلی خنديدن به حماقتای چند سالمون...)

 

اين روزا هوا يه کم سرد شده ، اصلا انتظارش رو نداشتم بياد پيشم! آخه توی تابستون نيومده بود(توی اين سرما؟)ديروز اومده بود... با يه دسته گل ، آخ نميدونی ، يه نگاهه مهربونی داااشت... همون نگاهی که سال ها آرزوشو داشتم و از من دريغ ميکرد... گريه می کرد... ، گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاش ميکردم... وقتی رفت ، سنگ قبرم از اشک خيس شد... اين روزا هوا يه کم سرد شده!

سيگارش رو روشن كرد. "صبح كه برفی باشه. سمت راست بلوار رو بگيری و بيای و محو سفيدی درختای پارك شی... (دخترای پارک نخونید ، بخونید ، درختای پارک!)... "زندگی شايد همين باشه"... اوه... اونجا رو نگاه کن! کلی 206 آلبالويی رنگ توی برف گير کرده! ميره به ماشينايی که توی برف گير کردن کمک کنه. بعد از يه مدت ديگه ماشينا راحت ميرفتن ، اون موقعست که مثه ديوونه ها دلش ميخواد چند تا ماشين اونم از نوع 206 آلبالویی گير کنن تا کمکشون کنه. جا به جايی ِ اهداف يعنی همين!... بهار نارنج بهانه است... من و تو  هم بهانه ايم در دنيايی که... کاش باز برف بياد... زندگی شايد همين باشه!...

 

در حسرت نویسنده شدن ، مردم!... يه  شب ، سكوت ، برف ، بيد ، ياس و ديوار... همه چيز سرجاشه جز چيزی كه بايد باشه! وقتی تمام آرزوهات رو ازت بگيرن و تو رو از دفتر دنيای آدما خط بزنن و اصلاً يادی ازت نکنن... وقتی يه عمر در حسرت شنيدن صدای بهار نارنج باشی و نتونی باهاش... ، وقتی يه عمر در حسرت نويسنده شدن ، کتاب بنویسی ، وبلاگ بسازی ،  وقتی توی يه کافی شاپ ، روی يه صندلی چوبی ، بغل فئودور داستايفسکی بشينی و  مثل فيلم ‌های خارجی يه دستمال در بياری و گوشه ‌هاش رو آروم بزنی زير چشمات و پلک های ظريفی  بزنی و بگی: "اوه... منو ببخشيد، هر موقع ياد گذشته‌ ها می افتم اينطوری احساساتی می شم... خدای من... خب... خب... چيه؟ چرا اينطوری نگام می کنيد؟ چرا وحشت کردين؟ "روح...روح..." حتی دور خاطراتم رو تور كشيدن و واسشون پاسبون گذاشتن "روح... روح"  آهای! چرا فرار می کنید! باهاتون حرف دارم... آهاااای... "روح... روح..."

 

پ ن1: من اویم!

پ.ن2: لطفاً در پ.ن 1 بر روی «من اویم» کلیک نمایید!

حاشيه: گاهی وقتها آدم يه کم خفه شه بد نيست!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
آدم برفی ، آقای سفیدی بود که مترسک شد!

ادبيات دانان بر اين باورند که پوچ گرايی يک انسان مدرن با افکار مدرنيته به اين صورت است که: در روزی که نه سرد است و نه گرم و نه هيچ جور ديگر ،  برای يک آدم که نه شاد است  و نه غمگين و نه هيچ جور ديگر ، هيچ اتفاق خاصی نمی افتد.

 

سال 1998: هيس! کسی منو از خواب بيدار نکنه! عجب خواب قشنگی! بهار نارنج رو چند ساله دوست دارم (نپرسيد چند سال؟! خيلی سال!)چند سال با عشقش هر لحظه زندگی کردم و هر وقت ميبينمش دست و دلم می لرزه... چقدر خواب خوشگلی ، بهار نارنج توی خواب دوستم داره... وای خدای من! ، اينم خودش کليه ، وقتی با دوستش حرف میزدم ، گفت: بهت نگفتم ، چون نميدونستم هنوزم بهارنارنجو دوست داری ، بهار نارنج کاراشو کرده. خونشو ميده به زمستون و احتمالاً خودشم با آقای سفيدی ازدواج ميکنه!... و من ،  تنها ، دارم به مرگ تدريجی عشقم نگاه ميکنم... دارم تيکه های شکسته قلبمو تماشا ميکنم... دارم لحظه به لحظه عشقمو مرور ميکنم ، دارم خند هاشو به ياد ميارم... گرچه هيچوقت دوستم نداشت... خودم با احساساتم بازی کردم ، چند سال ، نخواستم قبول کنم که دوستم نداره! مثه روز اول و حتی بيشتر و بيشتر دوستش دارم...
سال 2010: بهار نارنج عزيزم ، بيدار شو ، خوشکلم ، ببين عجب برفی اومده ، اوه ، بيا بريم برف بازی ، بايد يه آدم برفی درست کنيم ، بوس... در... يکی درو ببنده... بوس... بوس... د ِ.. درو ببند! " هيس! من بيدارم"...... ياد همون حرفش افتادم که ده سال پيش نوشت توی دفترش و تا صبح گريه می کرد: وقتی داری از جلوم رد ميشی... روم نميشه بگم ميخوامت... از جلوم رد ميشی... روم نميشه پشت سرم رو نگاه کنم..."بيدار شو عزيزم! حيف نيست؟! عشقه قشنگم؟!..."... مترسک ، آقای سفيدی بود......  «خدايا! اين دلخوشی های احمقانه رو از ما مگير»
بها... ميدو... ام... حرمت... دو... د...ش" پاک شد اما مثه اينکه پاک کنش خوب نبود".

 

مترسک بودم و در حسرت نويسنده شدن  مردم... زندگی ام دو بخش داشت: کودکی و پيری... جوانی ام با عشق ساخت،با بی وفايی سوخت و...با جدايی مرد... چرا کسی دلش به حال مترسک نميسوزه؟

  

پ.ن۱:چه شکستی از اين بدتر که بعد از اين همه مدت با يه نفر ، فقط بفهمی که چقدر غريبس......
پ.ن
۲:دنيای آدم برفی ها   گرم تر از اونيه كه بتونی تصور كنی...!
پ.ن
۳:امير امروز با دوستش قرار داشته،آرش وسط بلوار داره به عشقش ميزنگه،رضا با ماندانا توی اتاقن ، من کنار جوب نشستم و...راستی:"سيگار ميکشی رفيق؟"
پ.ن
۴:زندگی قشنگه اگه با تو باشه ، مردن قشنگه اگر برای تو باشه ، دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه ، اين وبلاگ هم قشنگه ،  چه نظراتت توش باشه چه نباشه!...
پ.ن
۱:چه شکستی از اين بدتر که بعد از اين همه مدت با يه نفر ، فقط بفهمی که چقدر غريبس......

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
اين طنز نيست...
( يه کافی شاپ تنگ و تاريک )( يه کافی شاپ تنگ و تاريک )
ــ تو نيمه گمشده منی... دلم ميخواد هر صبح با ديدن صورت نازت از خواب بيدار شم...
( دادگاه خانواده )( 8 ماه بعد )( دادگاه خانواده )( 8 ماه بعد )  
ــ برو گمشو ، نميخوام ريختتو ببينم...

دارم مترسک ميشم
دارم مترسک ميشم. واقعا دارم مترسک ميشم... يکی به دادم برسه. جدی جدی باورم شده يه مترسکم... يه مترسک فيلسوف! دوست دارم وسط خيابون سيخ وايسم و زل بزنم به آدما.شايد دارم ديوونه ميشم!... شايدم اين اول عاقليه !

پ:همه می گويند که بچه هايشان ، تنها دليل برای زندگی شان هستند ، اما در واقع زندگی شان تنها دليل هستی بچه هايشان است!
امروز یاد گرفتیم که لینک کردن چیز خوبیه!( شما بکنید  ، ما نیز شما را می کنیم )

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
خودکشی
الان بعد از چند روز فکر راجع به خودکشی ، به اين نتيجه رسيدم که سکه بندازم... شير: خودکشی... خط: زندگی ... دو از سه... سکه ی اول شير بود! سکه ی دوم شير بود!... و الان ، سکه ی سوم را می اندازم ، به اميد يک معجزه...

همه منتظر آمدن جلاد بودند. شايد محکوم... جلاد دير کرده بود... خبر در شهر پيچيد... ((جلاد خودکشی کرده... جلاد خودش رو کشت...اون خودشو کشته))...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
27- تقدیم
به امیر تایتان: يک بازی جالب ياد گرفتم ، قرص‌ها رو با اسمارتيز قاطی میکنم وهر بار که لازم شد دو تا ميخورم. اينطوری بعضی وقتا سردردم خوب می‌شه ، گاهی خوب نمیشه ، بعضی اوقات هم بالا ميارم ،... روی تو !

به آرش: پريروز تو يه خيابون همه ی ماشينا ايستاده بودن،يه گربه جلوشون با گلوی پاره شيش متر بالا و پايين می پريد و جون می داد!... ای! مصبتو شکر... چقدر عر زد توی ماشين... تو  هم با گربهه بالا پایین می پریدی... (مردم وحشی شدن يا گربه ها نای راه رفتن ندارن؟)

به جناب آقای خجالت: میدونی؟ این روزا دارم به این فکر میکنم که آیا توی دنیای آخرتی که وعده داده شده ، شانس دوباره دیدنت رو خواهم داشت؟... شانس دوباره دیدنت رو... فقط هفته ای چند ثانیه میبینمت اونم وقتی داری از جلوم ردمیشی... فکر نمیکنی کمه؟ روم نمیشه بگم میخوامت... از جلوم رد میشی... روم نمیشه پشت سرم رو نگاه کنم... نمیدونم...

۱- هی دردِ دل! بعد از سه روز دست از دلم برداشتی ، کارت از لوس بودن گذشته... خيلی تخسی... توی جهنم میبینمت!
۲- آهای جناب افسردگی: تنها بودن ، یه کابوسه شومه! نباشی... کار دل ، تمومه.......(یعنی خواستی برگرد)!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
پريود روحی هم بد درديه... دل درد هم همینطور که دقیقاً هفتاد و سه ساعته که ولم نمیکنه!فردا هم آخرین روز افسردگی مفرطمونه... اون ول میکنه دردِ دل ول نمیکنه! ول کن... ول کن... د  ول کن دیگــه...! لــــــــــــــوس!
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
غمگین تر از غم نامه
۲۶- حذف شد!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تقديم به تو
۲۵- به خاطر تولد يه پروانه ، خدا سيب گاز زده رو که ديد ، آدم و حوا رو از بهشت بيرون کرد ، ولی... يه کرم روی درخت پيله بسته بود... تولد! تولد... تولد جوجو پروانه! آدم و حوا مهم نيستند ، جوجو پروانه که بدنيا بياد ، زندگی تازه شروع ميشه!ميدونم... يه روز واسه تولدت کمه ، از الان تا يه هفته تولدته!
پ.ن: اگه قبل از تولدت ميدونستی دنيا اين شکليه ، قبول ميکردی به دنيا بيای ؟
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب