تبليغاتX
مترسک فیلسوف
توهم تلخ
۲۴- زن نگاه سردش رو از چمدان ها برنداشت. مرد بغض سنگینی داشت. زن چمدان ها را به دست گرفت در حالی که شانه اش از سنگینی به یک سمت خم شده بود کشان کشان از خانه بیرون رفت ، در ِ خانه چهارتاق پشت سرش باز بود. از پنجره که میگذشت ، پشت سرش را نگاه نکرد و متوجه ی اشکهای نیلگونه مرد نشد ، مرد در کمال ناباوری نجوا کرد در دلش: تا بیست میشمارم ، برگرد... زن ناامید و مرد ناامیدتر ، (یک ، دو...) سکوت و هوای ابری ، (هفت ، هشـت... من آدمه بی فکری نیستم!) می خواهد برف ببارد... (دوازده ، سیـــزده...نگران!)  خیلی بهم ریخته است... (نـوزده ، بیســــت... ((عاشقه اون لباستم)) )  سکوت به معنای پایان بود ، به معنای مرگ.

((خدايا چقدر حال مترسك بد ميشه وقتی : وبلاگ قشنگی داری... وبلاگ محشری داری... جالب بود... وبلاگت عاليه... وبلاگت... وبلاگت...))

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به بهار نارنج (عزيز دل مترسک)
۲۳- به مادرم كه از هر بهار نارنجی واقعی تره... (به همه ی مادر های دنيا)
اونقدر می زنه كه گريه می كنم. كلی اشك ريختم. كبودم كرده. جای شلاق هنوز رو بدنم مونده. نمی تونم نشون بدم. آخه شما نامحرمين. شوهر بدی نيست ، فقط يه خورده عصبانيه. حالا سربع تر اون طلسم رو بده. بايد برم خونه. اگه ببينه نيستم می كشدم.خيلی گرونه! حداقل يه نصفه طلسم بديد... كمتر بزنه. نكنه واسش اتفاقی بيفته؟ فقط نزنه. يا كمتر بزنه... يا باشلاق نزنه... مگه كمر بند چشه؟ مگه كمر بند چشه؟ مگه كمر بند چشه؟ مگه كمر بند چشه؟... (هان بابا مگه كمر بند چشه؟)
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
چند هفته ی پيش تصميم بر آن شد بنويسم که چه ها دارد پيش می آيد (می رود). ذهنم ياری نمی کند که همه را به يکباره بنويسم. سعی می کنم هر چند شب يکی به شماره ها اضافه کنم. ترتيب هم تنها براساس ترتيب خطور به ذهنم است و نه اهميت. (اين را می نويسم که بعدها خودم را کمتر سرزنش کنم که چرا اين مهمتر از آن بوده برايم و آن يکی نه!). حاصل هم شده است همينی که می بينيد. کمی طولانيست و بيشتر به اعتراف نامه ی شهر مترسکی ام می ماند.
توصيه می کنم نخوانيدش.
پ.ن: من مدتی است دو نصف شده ام! نصف ديگرم را هنوز نمی شناسم.
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
بدون تحرک ، مرده ی مترحک
۲۲- من میروم وسط خیابان ، از دور میتوانم پل عابر پیاده را ببینم ، هوا دارد گرگ و میش می شود ، همه چیز کمی نارنجی است ، دچار توهم شدید شده ام ، چهل دقیقه قبل کاکائو خوردم ، یک 206 آلبالویی رنگ و دختری جذاب سوار بر آن چهار نعل سمت من میتازد ( می راند ) من حول شده ام ، ترمز ، ترمز ، ترمز نمی کند و شتابان به من می کوبد ، دختر مضطرب و پریشان سوی من میدود ، من در حالی که به بالا و پایین پرتاب می شوم غوطه ور در فواره ی خون سیل تماشاچیان سمت راست خودم را کاملاً حس می کنم ، این صحنه را از دیروز صدها بار در مغزم تکرار کردم... دچار توهم شدید شده ام!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
زنگ زد به سهیلا دختر همسايه مون ، ناراحت بود و غم زده ، ازش پرسيد چی شده؟! گفت:ديشب توی خيابون کيفمو زدن ، با يه عالمه پول!خرج اين ماه خونمون!سهیلا باباش زندان بود و مامانش بی خيال و چاق و شکمو... (سهیلا گريه می کرد) اين يک داستان واقعی بود.
پ ن : هيچ جا معلوم نيست. تاريک تاريک ، اين جاده بوی مه ميده.  طعم رفيق نيمه راه !... من کور نیستم و نمی خوام بگید کافیه با دید بازتر نگاه کنم (لطفاْ) !
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
تنهای تنها در اوج
۲۱- تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ی دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهی انداخت... بله! اينجا بلندترين جای جهان بود... بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهای! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزی مي بينيد؟ چه كسی را جز من يارای اين كار بود؟ اين من هستم... تنهای تنها ...در اوج!»
پرنده در حالی كه چوب كوچكی در منقار داشت با نگرانی به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روی لانه ی نيمه سازش ايستاده بود.
(دفترک مجازی من).
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
سلام رفیق
ماه هاست که مرا از خودم ربوده ای... می دانم این هم از رذالتت است که مرا به خانه کشانده باشی ، می دانم این روزها درست مثل یک بستنی آسیب پذیر شده ای! درکت می کنم! گوش کن رفیق! کلید خانه ام را گفتی پس می دهی ! لازم نیست! مترسک سختی کشیده است ، مترسک...! ماه هاست! به حرمت همین زمستان که دیشب برایم نامه آورد ، دارد می آید... من خیلی ازش خاطره دارم! دست از سر مترسک بردار... به کجا خواهی رسید؟ چه چیزی به دست خواهی آورد؟ رفیق... به حرمت چشم های مادرت!... امشب با خودم می روم بیرون... من و مترسک... یه عالمه حرف دارم باهاش بزنم!
یه کم فکر کن ، ببین ارزش نداره... روح من را بیش از این آذار مده... آن که خریدنی نیست رفیق. کاش امشب یک خواب خوب ببینی ، اما یک گوشه از آن خواب ، رنج و عذابی که مترسک فیلسوف می کشد باشد... دنیای عجیبیست ، بارها گفته ام ، انگار در دو در بزرگی بی نظیر! حتی حس آلیس در سرزمین عجایب را نیز درک می کنم! و چقدر لذت بخش است ، اينکه احساس کنی که تک تک خشت های زندگيت را خودت ( به تنهایی ) ، با سليقه ی خودت ،  روی هم ميگذاری ، يکی از بزرگترين لذت های دنيای مترسک است. ندایت را شنیدم ، به خدا گفتی نکند دست من به دامنش برسد... من شنیدم ، خدا خندید... کاری مکن زمستان که بشود ، من ، خاک ، خدا ،  ماکارانی ، بهار نارنج ، تمبر هندی ، مترسککککک... مترسک فیلسوف! توهم و تخیل من دزدیدنی نیست رفیق! کلیدش را پس مده! اشکالی ندارد!
مبارزه برای چه؟ چه چیز... رفیق آخر چه چیز؟ زندگی ام خلاصه شده است ، نکن با من....
مبارزه ، نمی ترسم ، اما ، دنیای مترسک  ، دنیای دوست داشتنی ام است ، خاطره ای که در خور آن است: دو مترسک روزی با هم به مبارزه برخاستند ، مبارزه بي ثمر و سهمگين آنها ميليونها سال به طول انجاميد و با پايان تاريخ به اتمام رسيد ، بی ثمر... تاریخ پایان یافت...مکن...
پ ن : اين پست فقط جهت اخذ تحويل به شماست ! و هيچ نوع ارزش قانوني ندارد.
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
تکرار می شویم!
۲۰- اولين باری که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم. من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پيله نزنی. ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم. تو هم از غصه دور خودت پيله بستی... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل ،  تو پر زدی و رفتی و من موندم و سيبايی که جايي برای خورده شدنشون نمونده. از هر چی سيبه منتنفرم !...
پ ن: پيداهايم را ديده ای. ناپيداهايم اينجاست.درکم کن!...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
ایستگاه

۱۹-  ايستگاه خلوت است. فقط من هستم که روی نيمکت کهنه نشسته ام. همه رفته اند... قطار سوت زنان نزديک می شود و در ايستگاه توقف می کند. منتظر است تا سوار بشوم. چمدانم را برمی دارم و در خلاف جهت حرکت قطار راه می افتم...
باز هم سوار نشدم!... برمیگردم به مزرعه...

پ ن: ميخام برم چوپون بشم! نی بزنم و با گوسفندا برم گشت و گذار! ای حال ميده اگه گرگه بياد منو بخوره !

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به زودی برمی گردم... با دنیای جدید و حرف های جدیدتر... من درگیر توهم شده ام...
راستی! انیشتین گفت: زندگی بی تخیل > بی معناست... مترسک تاکید کرد و فرمود: به شرطی که اون تخیل به توهم نپیونده.
میشه یه کاری کرد پول تلفن نیاد؟ چه هوای ملسی داره این کافی نت.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب