تبليغاتX
مترسک فیلسوف
آسپرين لطف کنيد آقا
۱۸- اينجا يک خيابان يکطرفه هست و من ميان تجمع جمعيت ،  ناله اي شبيه سوت ميشنوم. عابري مثل گوسفند از جلویم میگذرد . گوشم را که تيز ميکنم ميبينم کنار خيابون دختري نشسته  که در يک دست ساعت پدرش و در دست ديگر جانماز مادرش که از ابریشم است ، بغل گرفته. دوباره چشمهایم را ميبندم و فرض ميکنم که هر قدم من 105 متر هست من يک مرد با چشمای  قهوه اي و لباس خاکستري هستم و پر نورترین ستاره در آسمان نیز برای من است... حالا بهتر شد. اگر بخواهم به طرز فجیعی سوخته بشوم باید یک ملیارد و چهارصد و پنجاه و هفت ملیون و صد و چهل و دو هزار و هشتصد و پنجاه و هفت قدم به سمت خورشید بردارم که مسلما ً قبل از آن خواهم مرد.
بعد از شمردن درست 984 گوسفند...
اينها همه توهمات لحظه اي من هستند. خوابم نمی آید!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
دنیای مترسکی ام
۱۷- شطرنج ( به عباس ناصري )
تو هميشه سفيد بازي ميکردي و من هميشه سياه ، تو هميشه اولين حرکت رو انجام مي‌دادي و من حرکاتم هميشه شبيه تو بود ، تو هميشه کيشم ميکردي و من ديگه نمي‌تونستم از تو تقليد کنم و اين هميشه سرآغاز همه ي  شکستام بود. هميشه... !


۱۶- کتابدار شهر مترسک ها يه خانم عجيب و غريب بود. کتاب نمي خوند. قفسه ي کتاب هاي بخش فلسفه افتاد روش و مرد.جسدش را که از زير کتاب هاي کانت و نيچه در مي آوردند ، کتاب آيين شوهرداري توي دستش...چهل و سه سال داشت. حالش از مرد و کلمه ي شوهر به هم مي خورد... توي دست راستش (( آيين شوهرداري ))... قفسه ي کتاب هاي فلسفي...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
ستاره شایدم شهاب
۱۵- دیشب با بچه های فامیل روی پشت بوم خونه ی مادربزرگ نشسته بودیم و هر کسی برای خودش یه ستاره انتخاب می کرد. حمید یه ستاره ی تنها که کنج آسمون بود انتخاب کرد چون می گفت حوصله ی شلوغی رو نداره ، لیلا گفت: " یکی از اون چند تا ستاره ی نزدیک به هم مال من ، چون تنهایی حوصلم رو سرمیبره !"
من گفتم: " ستاره ی من باید پرنورتر و زیباتر از همه ی ستاره ها باشه". یکدفعه ستاره ام رو پیدا کردم! یه ستاره ی زیبا و پرنور که توی آسمون درخشید. اما نمی دونم چرا اینقدر زود رفت! فکر میکنم از من خوشش نیومد!!
در نتیجه: ستاره و شهاب با هم ازدواج کردن ، اما نمیدونم خوشبخت شدند یا نه...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
بیمارستان خصوصی ( خودکشی امیر تایتان )!
۱۴- به اميد روزي که بر روي هر لب،لبخندي برويد و به هيجان بدرخشد.(يکي از آرزوهاي محال)
بيمارستان لقمان ، بخش آی سی یو! (ببین امیر،خیلی نامردی) تنها؟! ۱۲ بسته قرص؟

۱۳-  الف- الو سلام... بيمارستان شبانه روزی...!؟  ب- تعطيله!... صبح زنگ بزنيد!

۱۲- اگه بيشتر آدمای دنيا ديوونه بودن عاقلا رو ، توی  تيمارستانا به تخت ميبستن!؟

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
10- تقدیم به کسی که بهم گفت خیلی کوچیکی! ( 11- عشق )
۱۱- داداشش هر چی فحش از بچگی یاد گرفته بود بهم داد ، گفتم دوستش دارم ، فحش فحش فحش... بازم دوسش دارم... منت نمیذارم ، دوستت دارم عزیزم. فحش فحش فحش...(میتونم بمونم؟ میتونم طاقت بیارم؟)! دوستت دارم.

۱۰- بعضی وقت ها فکر میکنم این زن هایی که عاشق پسران جوان میشوند شاید همان دخترانی بوده اند که عاشق مرد های گنده میشدند...! (خوشبخت بشی خانوم بزرگ!).
این قاعده ، از قاعده ی مرد ها هم مستثنی نیست.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مترسک بجای فرار ترجیح میده بمونه و مبارزه کنه.  زنده باد زندگی مترسکی!
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
بيسکوئيت فروش
۹-  خانم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه فقط پنجاه تومان
زن به اون نگاه میکنه و ميگه: يك دونه بده ولي فردا ميام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم فردا هم اينجا هستي؟ -آره خانم من هميشه اينجام فردا هم مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم.
سلام آقا پسر لطفا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم .پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت رو يك جا فروخته و ميتونه مادر بيمارش رو پیشه پزشك ببره خوشحاله.
-سلام پسرم آماده شم بريم دكتر
در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند
در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست.
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
روز اول مهر
۸- گرگه پشت درخت قايم شده بود. شنل قرمزي که از راه رسيد، پريد جلوش و گفت : « سک.سک! حالا تو گرگي !» . شنل قرمزي هم رفت خونه و مادر بزرگ رو خورد!...
فکر نمیکردی یه روز دستت واسه همه روو بشه ، هان ؟

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب