تبليغاتX
مترسک فیلسوف
تقدیم به فرشته کوچولو
1- مترسک! چرا مردم کلی پول ميدهند که تابلوی لبخند ژوکوند (موناليزا) را ببينند (بخرند) ولی صد تومان به دختر گلفروش نميدهند که خيلی طبيعيتر و خوشگلتر از اون تابلو ميخنده ؟؟ مترسک! چرا مردم ميروند سينما و فيلم هندی ميبينند تا احساساتشان بشکفد!!!!!!!!!! ولی صد تومان به دختر گلفروش نميدهند؟...هان!... چرا؟

2- اگر يک ساعت جهان را به مترسک بسپارند: به جبران همه ی ساعت هايی که مترسک را به جهان سپردند: گل خواهم کاشت ، گريه خواهم کرد و پول خواهم ريخت... خدا... بغض دارم... آهای غریبه ی بی وفای من. برگرد. باهات کلی حرف دارم. تورو خدا. اینجا جاش نیست. یه جای دیگه باشه ؟ اون بالاها. غریبه. باهات خیلی حرف دارم. ازت خواهش میکنم.

3- "تو رو خدا امين! خيلی رذلی... قرار بود با هم حرف بزنيم. ولم کن امين... ولم کن کثافت... نه امين!...هر دفعه همين حرفو ميزنی..." هر دفعه همين حرف را ميزنی(ميگويی) - کسی که با افسون ازدواج میکنه، باید خیلی خیلی بی غیرت باشه. باید کسی باشه که اگر مردی رو کنار خانومش دید تعجب نکنه . بارها گفته ام:" کز کردن در قفس ِ (تنها) ، بهتر از پرواز کردن کنار کرکسه"... روزی يه بسته سيگار ميکشم. فکر کنم به زودی سرطان ريه بگيرم و تيک ـ تاک!... فاتحه!... بهتر از مردن در راه عشق توست ، معشوقه ی لجن من! معشوقه ی بی وفای گه ! معشوقه ی هرزه ی من! عزيزم! آخ که چقدر لبريز تو ام...اولين سيگار رو به عشق تو روشن کردم. وينستون. نيمه شب...آسمان پر ستاره......

4- فرزانه خسروی!... رفتيم کافی شاپ. کافی گلاسه سفارش دادی. بلد نبودم بخورم. گفتم: دلستر...اونم خوردی.چه شکموی خوشگلی!... خيابون سیزدهم سيگار ميکشيدی... با تيرکمون... با يه چشم بسته (يعنی فرزانه چشمک ميزنه؟)... نشونه گرفتی... و تنها عقاب آسمون مزرعه... شاعر قاتل!... افسون پرهاشو برد.> واسه بالش شب زفاف. فيفی گوشت و خون ميخواست. با پيک فرستادم پاسداران(نوش جون ملوسک... واقعا سگ گرگ عجيبيه) زن همسايه مون با پاهاش فرار کرد ( نيمه شب. مخلوط عصاره ی پای عقاب و سفيده ی تخم کرکس... آروم رنگش کن. طوری که سرخيش مشخص نشه...) عقاب من... عقاب بيچاره ی من ، از ترس... خراب کرده بود. ريد به دنياتون. جوهر موندگاريه. باهاش نوشتم: " ديشب يه بسته تيغ خريدم. نشد... بايد ريشمو بزنم. شايد امشب..." فرزانه جان... بهار نارنج کيه؟  بهار نارنج همه ی آنهايند که ثانيه ای پاک و معصوم به چشمانشان زل زده ام... خدا هم بهارنارنج است... همان خدای خوشکل و مهربان که شاید پشت درهای دانشگاه گم شد... یا شاید ژان پل سارتر کافر دزدیدش؟....

5- به افسون بیات: مترسک فیلسوف می گوید یک آینه‌ ی کوچک را روی میز بگذارید ، درست عمود بر آینه به چشم‌هایتان خیره شوید ، و آرام روی آینه تف کنید. این کار را هر شب قبل از خواب یک بار انجام دهید. اگر فکر می ‌کنید یک بار کم است ، چند بار انجام دهید... ( متاسفم

6- درصدِ خیانت‌پذیری شما چند است؟ یعنی پیرامون‌تان چند نفر هستند که می‌توانند به شما خیانت کنند؟ اصولن خیانت‌خورتان ملس هست؟ از صد ، به میزان خیانت‌پذیری خودتان ، چند می ‌دهید؟

7- مدتی است می‌خواهیم داستان آن مردی را بنویسیم که قبل از خودکشی تصمیم می‌گیرد وصیت‌نامه‌ای بنویسد و بعد از نوشتن وصیت‌نامه از خودکشی منصرف می‌شود.....

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
صابخونه اومده. گور بابای دزدا
مترسک ٬ روی دیوار سلول انفرادی اش دو پنجره ی کوچک کشید...امروز٬ پنجره ها را پاک کردم و دو چشم بزرگ کشیدم! دو چشم سیاه! دو چشم اسطوره ای!... من ٬  به دیده شدن٬ بیشتر از دیدن محتاجم

۲- فشار خون بابام بالاست. خیلی عصبانی میشه. نمک براش بده. آخه نمک فشار خون را بالا می بره. مامانم میگه: اگه باباتون من و شما را کتک می زنه بهش حق بدید٬ آخه فشارش بالاست. منم به بابام حق میدم. به اون کوسه ی بدجنسی هم که لنگ چپ دایی اسفندیار را خورد٬ حق میدم. آخه دریا پر نمکه...پر نمک!

۳- وسایلو جمع کن. از اینجا میریم. پاشو زن. پاشو. پسر صابخونه هست که هست. اصلا پسر شاه...بی ناموس عوضی... کفتر باز مافنگی... بذار بشنون. به درک... به قبرت نور بباره غلامرضا : "رحیم٬ زن خوشگل دردسر داره٬ خر نشو " باید بریم. معطل نکن...روستا؟ که پسر کدخدا و اون ممد رضای مادر... بفهم سکینه٬ خوشگلی...همون پارسال که اون پسره ی قرتی بهت گفت:" حیف تو نیست ژیگولی..." باید میمردی. سریعتر... یالله... یه کار پیدا کردم. با جای خواب...میریم باغ وحش...

۴- مترسک فیلسوف می تفلسفد: آدم ها سه دسته اند:۱- خوب ها ۲ - بد ها ۳-  احمق هایی که فکر می کنند آدم ها دو دسته اند:۱- خوب ها ۲- بد ها

۵-  الف: درسته عوضی! پنج تا گلوله...اولی٬ برای چهار سال نبودنت. دومی...........!!! سومی٬ برای صفحه به صفحه نامه های عاشقانه و چهارمی٬ به جبران لحظه به لحظه بوسه های... پنجمی مال خودمه. واسه متلاشی کردن قلبم. که هنوز دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت...  ب: پنجمی را اول شلیک می کنم... بدرود........... ( (...) : مترسکِ رمانتیکِ خودم! چرا بهشون نگفتی گلوله یِ پنجم ٬ مشقی بوده؟!!!!!!!!!... خیلی کلکی عمووو... )

دزد دوست داشتنی ِ من. خسته شدی؟
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
نامه به خدای مهربون
خدا جونم. من امروز متای خوبی بودم.چون تو متاهای خوب رو دوست داری(مترسک فیلسوف 6 ساله -غماباد)

خدای مهربون سلام من بهارنارنجم امروز به مامانم دروغ گفتم خیلی ناراحتم من می خام بهشت برم دیشب موقع خواب خیلی گریه کردم اگه منو ببخشی قول می دم دیگه دروغ نگم خداحافظ  (بهارنارنج 5 ساله - پوشالیترین جای قلب مترسک)

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
مگر میشود دست کشید؟
امشب... همین امشب متی گه خورد. بهارنارنج عزیزمونه... اونو ازشون پس میگیرم :(( از این به بعد هم مینویسم. چشم حسود بترکه ایشاللههههههه... حلقه رو ازشون پس میگیریم(عزیزمونه)... بهشون پس میدیم. با من ازدواج میکنی؟ طرفدار چه تیمی ای ؟ من آدمیم که... بزارید با هم تنها باشن. میگم عشقم... حالا چیزه... بیا یذره بوست لوست کنم

اعجوزه ای چهار سال پیش (بهارنارنج) مچاله ام کرد. معجزه باش دخترک! بازتولیدم کن!... کاغذ که زباله نیستتتتتت... دنیا ایران است و ایران همان تهران. تهران همون گربه ی ملوس نارن..(چه رنگیه؟). وقتی همه حس کردیم که نیمه ی غربی این گربهه ، به نیمه ی جنوبیش پیوند خورده. یعنی مترسک خوشبخت شده. جان این گربه و مترسک! به نفس تک بهارنارنج دنیا بند شده. دخترک...

خورشید گفت: اه. بس کن لعنتی. تا کی میخوای خیره شی به بهارنارنج و ازش بخوای که برای چند ساعت عاشقت باشه ؟ بابا چرا نمیفهمی بهارنارنج برای تو نیست؟ آخه خر الاق نفهم گاو. آخه... ِ ... ِ ... عصر یخبندان میخوای ؟ بهارنارنج برای تو نیست.مفلوک. بدبخت. بس کن این ناباوری رو.
همون موقع بود که زمین هق هق کنان برای خورشید داستانی از بهارنارنج و خودش تعریف کرد. خورشید هم رفت پشت ابر و گریه کرد. همیشه اینجوری میشه... من اگه حرفام رو بی سا*-نسور بزنم اشک چند نفردرمیاد؟ دستاشون بالا

گریه کنم. برای کدوم یک از بی رحمی هات؟ همه چیز به درک. بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است.
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
در این دنیا که مردانش ، عصا از کور می دزدند ، من از خوشباوری اینجا محبت آرزو کردم...!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
من برگشتم.مینویسم.میام.هر چی میخواد بشه. بشه. گور بابای همچی.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
تو اين روزای پاييزی. بذار بارون حسابی ماچت کنه. در نرو عشقم.

آقای کرم ابریشم برای خودش یه زندگی تشکیل داده بود تا خانم پروانه زد به شونش و گفت:هی آقاهه انقدر مغرور نشو. کرمی بیش نیستی. تو بدون ما خانم ها فقط میتونی به یه پیله برسی اما با ما... با ما میتونی برسی و میتونی نرسی. بستگی به ما داره. به ما. ما. مااا. فهمیدی؟ گاو. ماااااااا.

فلسفه ی زندگی چیزی نبود جز عشق مترسک فیلسوف به بهارنارنج. مترسک با ارابه ی کهنه اش دنبال بهارنارنج راه افتاد و دونه دونه دلبری های بهارنارنج رو خرید و همه ی اونا رو مثل یه قاچ هندونه خورد تا برای همیشه توی دل مترسک جا بگیره. الان آقای مترسک به پرنسس بهارنارنج رسیده اما ارابه هنوز به آرزوی ارابه ایش نرسیده. میخواد هندونه بفروشه.

دقیقا ً همین امشب نگاه کن به آسمان قبله. کمی آنطفتر سمت چپ. بهارنارنج را میبینم. چشمک بزن گلم.

امشب.مست صدات.دلتنگه بودنت.خمار چشات.عاشق نگات.جات خالیه بقلم.  فدایی داری!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
( ا ف س و ن ) ميشود نوشت: وفانس و واحد اندازه گيری وفا را کشف کرد ( ا ف س و ن ) ميشود نوشت : واسنف! و يک عمر برای فهمش ، دانشگاه رفت و مدرک گرفت. ( ا ف س و ن ) ميشود نوشت : سوفان (so Fun) و زبان آموخت ميشود بسيار جالب و بامزه. (ا ف س و ن ) ميشود نوشت: فانوس و به ياد فانوس اسکندريه. يک عمر با اسکندر مقدونی در ساحل قدم زد و فلسفه بافت. (ا ف س و ن ) میشود نوشت : افسون! و يک عمر ، مست بود.ميشود نوشت افسون!... جادووو...

حالم بده! دعا کنيد ، بميرم!... ولی نه! اگر از دعای شما بميرم ، يعنی خدايی هست که دعايتان را اجابت کرده و اين يعنی: آن دنيايی خواهد بود و... بيخيالش نشين. يالا دعا کنيد بهارنارنج بياد اينجا. همين الان.

از قديم گفته اند: "هر کی يه قيمتی داره!".............." بهار نارنج من! قيمت وجود مبارک مرقوم فرماييد... الساعه واريز ميکنم"

مفاهيم چه زود رنگ مصداقی دگر ميگيرند: با بهارنارنج: درد! رنج! شکست! نيهيليسم! نکبت! خودکشی! مرگ!....  با افسون: آبی! سبز! باران! شور! ديوانگی! بادام! و "مترسک فيلسوفی" که ميخواهد ديوانه وار عاشق باشد... ديوانه باشد... زندگی را ديوانگان خلق کردند... که مرگ اختراع احمقانه ی توهم عاقلان بود...همين!!!

خانومه گفت: "آقاهه! فکر کردی ميتونی من را مثل يک هلوی آبدار ببلعی؟"... آقاهه گفت:"هلو جون! اينقدر در عالم "خود هلو پنداری" خودت بمون ، که توی دنيای بسته و شاعرانه ات بگندی و شراب بشی.سالها بعد ، همراه نوه هام ميام و ميخورمت ، که مستت بشم و بالات بيارم...

مترسک فيلسوف در فاصله ايست ما بين عدم و وجود. نه به عدم معتقد است و نه به وجود زيرا ديگر نه بودن و نه نبودن مساله ای نيست و اين است نه مقدس... شك نيست كه من ك... خل هستم!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
سلام به اون که توو دلم درخشید... من دیگه دوستت ندارم. ببخشییییییییییییییییییییید...  بهارم. فقط آرزو میکنم که یکی گیرت بیاد که به اندازه ی من دوستت داشته باشه. و تو هم دوستش داشته باشی. حرف دارم اما الان نمیگم. میرم بخوابم...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
فقط بهارنارنج بخونه
ناصر مرتضوي گريه ميکرد... همش گريه ميکرد! انقدر گريه کرد تا يه دريا از اشکاش جمع شد!!! مردم شنا ميکردن و نميتونستند به قله برسند. قله ها يکي پس از ديگري زير آب فرو ميرفت. مترسک فرياد کشيد: خفه شيد آدمهاي نادون. شما بودين که انقدر اين طفل رو عذاب دادين تا عذاب خدا نازل شد. بميريد. بسوزيد. خفه شيد... کشتي نوح کجا بود ؟ وقتي همه داشتن فرار ميکردن! ناصر مرتضوي دست کي رو ميگيري ؟ بهارنارنج ؟ بهارنارنجه مترسک رو نجات بده. ناصر مرتضوی به جای بهارنارنج ميميره و خفه ميشه...

بهارنارنجم. با همه ي ناراحتيهام. خوشحالم. ممنونم که توي زندگيم درس بزرگي دادي عشقه من. يه قطره اشک داغ. غلت ميخوره. ميرسه به گودي کنار بيني . همونجا ميمونه .کم کم سرد ميشه. يه کم اگه صبر کني. خشک ميشه... کاش غم هامون هم با گذشت زمان خشک ميشدن... ! چطور دلت اومد با يه مترسک بيچاره که خيلي دوستت داره اينطوري رفتار کني. که بره توي بيابون غصه بخوره... هي غصه بخوره؟ اينا رو نميگم که دلت بسوزه. دعا ميکنم خدا به خاطر مترسک هم که شده نه دلت رو بشکونه و نه انتقام بگیره. کم کم ديگه دارم يخ ميکنم. نذار ببرم عشقم. نذار.بمون.باش.فقط با من.يا بکش.مرا.به جرم عاشق بودن.

ببين عزیزم.. تو تکترين و تنها بهارنارنج دنيا هستی و من تنها مترسک فيلسوف . چی ميشه اگه يه بار حتی برای يه لحظه هم که شده. با اون چشمای نازت. یه نگاه به ما بندازی؟ بهارنارنج گفت: "تو يه لحظه مي تونم از کسي که عاشقشم؛ متنفر بشم..." اگه من اينو ميگفتم ناراحت ميشدي نه؟ ولي من سعي ميکنم ناراحت نشم! به همين سادگي.

دوستان. ببخشید منو. حالم خوب شد. پست های گنده دار مینویسم.منو ببخشین!!! همتون.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مجنون تو ام.
دلم برات تنگ شده ولی هر وقت مرد شدی بیا سراغم. تازه وقتی بودم اصلا ً قدرم رو میدونستی ؟ هااااااااااااااااااااان؟ واسه مترسک فیلسوف جایگزینی بهترین راهه !!! هیچ وقت باورم نکردی :( مگه قرار نبود کسی.............. اینا همه حرفای بهارنارنج خودمه.

دلی که شکسته شد. بهارم. دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت.دوستت داشتی و تمام روزات با من و...؟ آره دیدم عشق قشنگت رو. همشو دیدم و خودت برام تعریف کردی. ببین عشقم: وقتی يک نفر موی دماغت می شه اگه مترسک خوبی نباشه بايد آتيشش زد. از همون روزی که گفتی دیگه همچی تموم شد و با اون حرفات خوردم کردی.روح منو کشتی. دیشو بده. یالا دیه ی روحم رو بده. من دیه ی روحم رو از تو میخوام. کی دیه شو میده؟ ديگه هيچ انگيزه ای ندارم.مونده اين وبلاگ لعنتیخودم و خودم: اگه حقیقت داشته باشه؟ اگه راست باشه ؟ الان داره چه کار میکنه ؟ با کیه ؟ کجاست ؟ چی کار میکنه ؟ یعنی اون واقعا دل نداره ؟ دروغ میگه دلم تنگ شده ؟. خسته نشدم. عاشقشم. اگه دختر بودم خودم عاشق مترسک فیلسوف میشدم. اون که جوابش رو بهم داد... من دیگه چند بار باید بهش بگم دوستت دارم و بهش ثابت کنم؟ اون دیگه چند بار بهم بگه من دوستت ندارم ؟
قبلا خيلی واسم بزرگ بودی. شکستی بهارم. بذار در همين حد بمونيم. دنيام رو خراب کردی. ذهنيتم رو شکست. همين امروز و فرداست که رگم رو ميزنم. دست از سرم بردار... برای هميشه.شاشیدم به این زندگی... گور بابای عاشقی .خداحافظ عشقم. بدرود دنیای من.رفتم توی سطل آشغال. درشو خوب ببند. میخوام لالا کنم.باییییییییییییییییییییییی

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
بمون توی تکپر ترین قلب دنیا
آرشیو: چند وقت پیش ،  بهم گفت:"نه"...نه...نه...نه... عاشق عشقم شدم که عشق بهار نارنج از سرم بره ، حالا موندم با عشق ِ عشقم!(بهش حق ميدم ، اون آدم بود ، نه مترسک!)...من ، پر رو تر از اين حرفام! دوباره عاشق ميشم! دوباره!دوباره! اگر جنون نوشتن نبود ، شايد امروز خودم رو ميکشتم...زنده ام ، برای نوشتن! برای کلمه! به احترام فئودر داستايفسکی! به احترام تخيل! به احترام همه ی مترسکهای دنيا!...دوباره عاشق ميشم. دوباره عاشق بهارنارنج میشم. دوباره! دوباره! دوباره!....

میگه: مترسک جون. تا حالا به پرنده هایی که میترسونیشون فکر کردی؟ شاید اون پرنده ای که تو نمیذاری نزدیک شه واقعا ً به خاطر اون مزرعه نیومدهباشه پایین. شاید اون عاشق تو شده مترسک! یا شایدم بهت عادت کرده! تو بدون این که خودت بدونی کاری رو کردی که اون عاشقت شده!  خالا بدون وجود تو دیگه حتی لب به محصول اون مزرعه هم نمیزنه. اون عاشقه اون چشمات شده که زیر کلاهت قایم کردی. اون عاشق لباس گشاد و وصله پینته که تنته...! این پرنده رو اذیتش نکن! محض رضای خدا فقط چند دقیقه به جای فکر کردن به بهارنارنج به اون فکر کن... بهش فکر کن...! ببینش....! بهم فکر کن!!!    میگم : حرفات  خیلی تاثیر گذاشت. اما خیلی وقته دیگه مترسک نیست. الان غول چراغ جادو شده. میخوام سه تا از آرزوهات رو برآورده کنم. اولیش چند دقیقه کامل به پرنده کوچولو فکر میکنم. دومیش . بذار فکر کنمممم... تبدیل میشم به مترسک!!! سومیش! سومیشششش...؟؟؟ من دیگه قول چراغ جادو نیستم... من بدقول نیستم... منو ببخش... چیزی ازم بخوا که از دستم بربیاد... مطمئن باش مترسک نمیخواد ناامیدت کنه...

خوشحالم که اشتها ندارم فقط کاش زير چشمام انقدر گود نميرفت... اينجوری شايد خيلی زود به وزنی که ميخوام برسم ! چند ماه ، صد باری زنگ زدم تلفن همراه مشترک مورد نظر... امروز توی حراست(...) گفت حواست به گریه کردنات هست ؟ هر روز بیشتر از روز قبل میشه! یکی بهم یه قرص بده!!! دوستش داری ، اما ناراحتش ميکنی. دوستت داره ، اما ناراحتت ميکنه. فرقش توی يه "ش " و " ت " هست. اما به يه اندازه متأسف کننده ست.. جالب و متأسف کننده ! اون روزی که رفتم ، دليل برگشتنم تو بودی اگه اين بار برم. دليل رفتنم تو هستی و خودم ! کاش الان ترم ِ پیش بود. کاش ميدونستی که چقدر رفتارت  داغونم ميکنه. يه کم بيا پايين. تو کی هستی که من نيستم ؟! چی از من بيشتر داری ؟! نذار ازت ببرم... نذار... تو رو خدا نذار...

پ ن : چه سخته دل سپردن ، به اون که دل نداره... سخته آخه دلواپسی! یه وقت به عشقت...!!!!... نقطه ها کمرنگ و کمرنگتر میشن و یه دفعه پر رنگ میشن! آخه قورتش دادم.
پ ن : گفته بودم مترسک خواهم ماند. تمام تار و پود وجودم عشقم است. بهارنارنج: شیطان. بهار نارنج قصه ی مترسک بیچاره است.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
میسوزم
گفته بودم که مغرور شدن به چيزی که دائمی باشه قشنگه ! اما نميدونم چرا هر وقت توی آينه به چشمام خيره ميشم ... غرور رو تو خودم حس ميکنم با اينکه بارها با خودم زمزمه کردم: مترسک جون! اين چشما ابدی نيست...

خیلی هواست رو جمع کن عزیزم...  دو تا حالت داره. یا از صبح تا شب کار میکنی که خانومت و بچت در رفاه باشن و اونقدر مشغول کار میشی که نمیتونی یه کوچولو وقت برای خانومت بذاری و میره با یکی دیگه... یا اینکه از لحاظ مادی تامین نیستی و تفریح کمه و  میره با یکی دیگه...

دلم برای بهارنارنج تنگ شده. خودم رو با خوندن نوشته هام سرگرم ميکنم. با ديدن عکس هات. اما باز هم جای خاليت احساس ميشه... یاد صدات که افتادم... دلم برای شب بخير گفتن هات هم تنگ شد. امشب ساعتم تيک تيک هاش رو داد ميزنه !نميدونم چشه ؟!... یادمه بغلش کردم در گوشش گفتم تو فقط مال خودت نيستی. گفت يعنی چی؟ گفتم فقط بدون يه عده هستند که بودنت دليل بودنشونه ! اونروزی که مترسک رو بقل کردی احساس میکرد زندگی توی بقلشه. دلم ميخواد يه قرص خواب آور بخورم. يه قرصی که تاثيرش تا يک هفته توی بدنم باشه ميخوام يک هفته فقط بخوابم! حس بی اعتمادیت منو تا مرز خفگی برد... اگه میخوای بری برو... ميسپارمت دست همون خدايی که تو رو بهم داد...! خدا جونم دستش رو سفت نگيری دردش بياد !!!
* مترسک میخواد تنها باشه. تنهای تنها. به کسی هم ربطی نداره اگه گریه میکنه!

پ ن: بیا به دنیا ثابت کنیم که عاشقا به هم میرسن... اه. برو بابا مسخره........
پ ن : هر وقت از نوشته هام دلسرد ميشم. يکی از راه ميرسه و اميدوارم ميکنه فقط خواستم بگم ممنونم

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
دكتر زل زده بود تو چشمام.از حرفی كه شنيده بود داشت شاخ در می آورد نمی دونست چي جوابم رو بده.گيج مونده بود! آخه بهش گفتم :
(( آقای دكتر ، يك نفر از من خواسته كه همه چيزو فراموش كنم منم می خوام همين كارو بكنم . ميشه بهم بگين چه جوری ميشه آلزايمر گرفت؟ ))

امشب خیلی زیاد مشروب خورده ام... رابرت خره، هر گاه کلمه ی منحوس ويسکی را ميبيند، مست ميشود(حتی با ديدن بطری خالی ويسکی..." او از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ مترسک فيلسوف است. آهای رابرت! ميدانم حسابی مست شده ای و اگر يکبار ديگر بنويسم "ويسکی" مست تر ميشوی و بالا ميآوری... کافيست سه بار ديگر بنويسم ويسکی، تا رابرت خره در اوج مستی بميرد و حرام شود. با هم فرياد ميزنيم:ويسکی.ويس..کی. بمير رابرت کافر! و.ی.س.ک.ی. اينهمه نوشته اند:زندگی.عشق.ديوانگی.اما تو...(نگران رابرت نباش! خيلي بيسواده.فکر ميکنه ويسکی رو با ص مينويسن:ويصکی(گمونم، يه خورده مست شد...

خفت گیری از نوع مترسکی: هفت تیر رو میگیری روی پیشونیش میگی: هر چی داری رد کن بیاد وگرنه میمیری ...کش!!!

ديشب خواب آقا محمد خان قاجار رو ديدم... داشت گریه میکرد... به کسی نگین

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
افسون شدم
اگرمترسک فيلسوف نبودم ، دوست داشتم بهار نارنج باشم.آخه اون وقت يه پسره ی خل و چل بود که ديوونه وار دوستم داشت.ديوونه وار برام گريه می کرد.ديوونه وار آرزو داشت جای من باشه...اگه بهار نارنج بودم.."ولی نه! خوشحالم بهار نارنج نيستم:آخه اگه بهار نارنج بودم ، نمی تونستم ديوونه وار دوست داشته باشم! فقط و فقط يه ديوونه ی احمق ، ديوونه وار دوستم داشت...از سنگدلی متنفرم

میگفتی:"ما بدرد هم نميخوريم" عشق که بدرد جفتمون ميخوره! همون دکتر عشق معروف! گمونم ميدونی:اين دکتر مهربون ، آدم های تنها رو ويزيت نميکنه!...عشق به درد اونها ميخوره که بدرد هم نميخورند!..لطف کن و نفر دوم من باش ، يا بذار نفر دومت باشم! ...آخ!چرا ميزنی خانوم؟!

"بابا! حالم بده! " ...بابا:"دختر مش رجب خوبه؟...پدر سوخته! خوب بلدی خرج رو دست ما بذاری! ...آی قربونش برم!...زهر مار! ببند اون نيشتو!..."...((همه ی اين گفتگو ها همراه با صدای خوشگل بابایی است و يه ننه بابای ناز که دلم بدجور نیخوادشون...))

ببخشيد دوستان ، يه بهار نارنج خوشگل که مثل فرشته ها مي خنده و يه قلب سنگی داره ، نديديد؟ چی!! ديديد! پس اون بهار نارنج من نيست! درسته که بهار نارنج من مثل فرشته ها می خنده ، ولی قلبش سنگی نيست.
اون قلب نداره...

به... : اگر يک ساعت جهان را به مترسک بسپارند:به جبران همه ي ساعت هايي که مترسک را به جهان سپردند:گل خواهم کاشت، گريه خواهم کرد و پول خواهم ريخت...

- کمدی.وحشتناک: یه شب فهمیدم بابا دست بزن داره. مامانو میزد. مامان هی آخ و اوخ میکرد. ناله میکرد. چند ماه بعد شکم مامان یه تاول گنده زد. هی گنده تر میشد. گنده تر میشد. مامان یه نی نی کوچولوی ناز آورد. شکم مامانو خوب کرد. تاولش خوب شد. طفلکی نی نی کوچولو! هی گریه میکنه. مامان مرده. رفته پیش خدا. شکم بابا هم تاول زده( آه مامان گرفتش) هی غذا میخوره که قوی بشه. که تاولش خوب بشه. شکم سکینه دختر همسایه هم تاول زده. همونکه یواشکی میومد خونمون تا بابا کتکش بزنه و آخ و اوخ کنه. باباش هی میزنتش. تاولش هی گنده تر میشه... عمار پسر همسایه با چاقو تاول بابا رو تِرکوند...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
خداحافظی نمییییکنم... از شما دوستانممممممم..... از شما عزیزانم...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
چهل تا گيس طلايي ِ پاپيون بسته ، توي قبر خودشون نخوابيدن
مامان بزى كه بيرون رفت، شنگول و منگول و حبه انگور اكس زدن و درو به روى مامان بزى هم باز نكردن. مامان بزى هم رفت و زن خيابونى شد. آقا گرگه خيلى وقته كه چوپون گله ى ده شده...

توي رستوران ، مترسك تازه بلوغ شده ، حواسش به دخترايي که سر هر ميز ميشينن هست. (شمرده شمرده بخونین) سعي ميکنه رنگ ِ رژ ِ روي لباي هر كدومشون رو به خاطر بسپاره... هرشب، ني هاي پلاستيکيه تاشو رو کنار تخت خوابش پهن ميکنه.قيافه ي هرکدوم از دخترايي را که به ني ها لب زدن به ياد مياره... ني ها رو توي بغلش مي گيره و خوابش ميبره.

چشم چراني و هيزي ،‌ فحشا ، گل فروشي سر چهارراه ها ، خانه هاي 40 متري ، زندان هاي پر ،‌ هپاتيت ، مشروب ، افسردگي بالاي نسل تحصيل كرده ،‌ فرار مغزها ، خودكشي ، مترسك فيلسوف ، سكوت. سكوت. سكوت...و... بهتره راجع به هنرستان شكوه كه دختراي خوبي داره حرف بزنيم.

پ.ن : گور باباي درس! ما بايد دنيا را دنبال ِ تو بگرديم
پ.ن: مرا به كدامين جرم ابدي نميخواهي؟ اعدام كن ، مرا به ...بياويز. مترسك ، خودكشي ِ سال ِ گذشته ، فيلسوف ، يك وجود وسوسه انگيز... اعدام كن ، به جرم...بميرم ، اما در تو باز شكل ميگيرم...
پ.ن: در سراب ِ نرسيدن ِ به تو ، غرق شدم

تسخير تمام مزرعه هاي دنيا ، از تسخير قلب كوچك بهارنارنج آسانتر است.متي فيلسوف.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مخم تاب ورداشته... حماقته... خريته...اختلال دوقطبیه... احمقانس... ضعفه... سایکوزه... تحریک پذیری مفرطه... نوسانات خلقيه... نشونه ي تخريب مغزيه... شيداييه... مانياس... بیماری مانیک دپرسیوه...

امشب با يه تيغ...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
يه نوشيدني با آنزيم اضافه لطفا...
من يه آدم ِ عقده اي ام. من يک آدم عقده اي هستم .يک عقده اي ِ بي سواد. من جي.ش دارم. بعضي وقتام گريه مي کنم. من يه خودکار دارم. تو چي؟ من عقده اي ام. امروز رفتم "پاساژ". هر چي تيشرت و شلوار جين بود خريدم. پشت چراغ قرمز صداي ظبتم رو تا 28 بلند کردم. ردش کردم. وقتي رسيدم. با کفش ميرم تو. با شلوار جين ِ نو و تيشرت شونزده هزار تومنيم مي خوابم... تا فردا صبح من عقده اي ام...

بوست ميكنه ، همونطوري كه يه روز منو بوس ميكرد. بوت ميكنه ، همونطوري كه يه روزي منو بو ميكرد. بغلت ميكنه ، همونطوري كه يه روز منو بقل ميكرد. دوستت داره ، همونطور كه يه روزي منو. و عاشقت ميشه... گفته بودم دق ميكنم. دق نمي کنم و اين از همه چيز غم انگيزتره.

امروز وقتي داشتم مي ريدم قلبم درد گرفت ... خيلي جاي اميدواريه . چون قبلنا هر وقت قلبم درد مي گرفت ، مي ريدم... خداحافظ معضلات روحم.
پ ن : تقديم با نهايت عاطفه به همه عزيزاني که از صميم قلب سعي براي آزار من دارند.

به غريبه: جسم بدون روح نمي خواي؟ يا روح رو با جسم مي خواي؟ تقصير من نيس . روحم تحمل جسمم رو نداشت. آخه جسمم پر شده از نفرت , انتقام  وحسرررررت .  منو با جسمم گذاشت و رفت . يعني يه بار که فروختمش اونم گذاشت رفت .مي دوني به چي؟ به هوس بيست و چند ساله ي يه معشوق . خندم مي گيره . معشوق. مزخرفه. خواستن آبروي آدما با هوس نره . اسم عشق گذاشتن روش . آره غريبه فروختمش به زجر يه زن. به اعتبار يه مرد و..... ولي من هنوزم مغرورم . مضحکه نه؟ مغرورم چون يه همچين روحي داشتم. خيلي بده كه... خيلي بده. تو دروغگوترين غريبه ي دنيایي. حرفمم پس نميگيرم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
عنوان ندارد
اين همه صبح شد و اين همه شب! اين همه ، همه چيز شوخي بود و اين همه: مترسک زندگي را زياد جدي گرفت... چند ساعت قدم زدن توي قبرستون و چند ساعت زل زدن به قبرهاي کوچيک و بزرگ... من پخته شدم. ديروز ، توي قبرستون ، مترسک فيلسوف ، نوشت:"خسته شدم" ديگر مترسک نيستم(به حرف و تنها يک نام)! از امروز ، يک مترسک براي شما قصه خواهد گفت...يک مترسک واقعي...واقعي تر از اون الاغي که فکر ميکنه ، پژو 206 توي قبر جا ميگيره...

نوشتن راز بزرگيه. توي نوشتن راه ميري! توي نوشتن پر ميشي! توي نوشتن بالا ميري ، پايين مياي ، ميخندي ، دل ميدي ، دل ميگيري... بيرون ، همه چيز تاريکه سرد ، بيروح ، احمقانه... از بيرون که بنويسي ، حتي اگه يه تلنگر باشي... الهه ي نوشتن(فئودر داستايفسکي) با اون صرع خوشگلش ، ميخنده... هر کي مينويسه مسئوله!مسئول خودش! با يه سئوال:"چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟"...چرا؟

ديروز اتفاق افتاد ، توي پله هاي دانشگاه... سلام كه كردم گفت:بفرماييد؟!... " من عاشق شما شدم... اسمتون فيفيه؟" خنديد. "شما عاشق چي من شديد؟"...گفتم:" چند روز پيش سرتون رو 90 درجه به چپ چرخونديد. تو زاويه ي 37 درجه ، عاشق چشاتون شدم!... کلي خنديد. کلي خنديد.

ميم. مثل منا همون دانشجوي رشته ي حسابداري با چشماي عسلي و اخلاق پسر كشش كه ديشب پشت پنجره ي اتاقش... حتي فكرش رو هم نميكرد مترسك فيلسوف با همون حس گمناميش يه روز جلوش سبز بشه ، يه روزي ، يه جايي ، يه كسي ، به مناسبت ديده هاي غمناك عاشقات... تمنا ميكنم ، تنهام نذار...

حاشيه: ببخـــــش... من پشيمونم.
حاشيه: ميخندي؟... بايد دورت ببندي....
حاشيه: وقتي مترسك واسه خودش ارزشي داره ، هر كسي لياقت آغوشش رو نداره...
حاشيه: تو كه هر كسي نيستي عزيزم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
باز هم تاريخ زنان، به روايت يك...: زن ها در طول تاريخ ، نه ارباب بودند... نه برده!هه هه هه: زن ارباب!!زن برده!!(استثنا ها را بي خيال مي شويم...اما !اما!...در لباس معشوقه(بهار نارنج)، انتقام سختي از جنس برتر گرفتند...سخت! سخت!

مترسك تبديل به غول بزرگي شده بود ، با عينك دايره اي شكلش هر روز كتاب ميخوند... يدفعه بهارنارنج با بالهاي فرشته ايش ميپره و مياد وسط صفحه بعدش مترسك كتاب رو محكم ميبنده تا همه ي غرور بهارنارنج لاي كتاب ، خاطره بشه... تا اينكه سال ها بعد كتاب رو باز كنه و به خاطره هاش بخنده... شايدم گريه كنه...

بهار نارنج ، شيشه قلب مترسک بدبخت را شکست. شيشه ها پخش زمين شد.بهارنارنج ، مست دنياي نارنجي خودش ، روي شيشه ها ميرقصيد و...شيشه اي پايش را دريد. زخم به آرامي خوب شد و بهار نارنج به رقص ادامه داد.سالها گذشت.بهار نارنج مرد.زهر اثر کرده بود

طبق افسانه ديگري که روزي پدربزرگم برايم ساخت ، سالها قبل ، تولد پدر پدربزرگم تنها چند صدم ثانيه مانده به تمام شدن کار، باعث شد افسانه من هنوز فقط يک افسانه باشد... درست مانند بهارنارنجم!

حاشيه: چکه ميکنم در تو... سر ريز ميشوم در خود... چكنم؟ لبريز اويم... چه كنم
حاشيه: اونا كه ميگن آدما رو ميشه از رو چشمشون شناخت،اين چشم من! اگه راست ميگين منو بشناسين ببينم
حاشيه: برو توي هوايي بيا که دل کندن ازت غير ممکن باشه
حاشيه: اشك منو در نيار ، پا رو دله من نذار ، قلب من واسه تويه ، سر به سر من نذار
حاشيه: چگونه مي توان يك...را دوست داشت؟(جاي خالي رو با هر چيزي ميتوني پركني.حتي اسم خودت)
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مجمع جهانی حشرات
خرمگس بیچاره: به هر طرف که ميری صاف ميخوری به يه ديوار شيشه ای سخت. ديوار ضد ضربه ، ضد گلوله. ميذاره اون طرفشو ببينی اما اجازه ی عبور نميده. تو فقط پای ديوار ميشينی ، گريه ميکنی ، آرزو ميکنی ، اميدوار ميشی ، می نويسی ، گريه ميکنی ، گريه ميکنی...

خرمگس خرفت:مترسک فیلسوف با شيشه آب و آخرين ليوان دسته داری که مانده کوتاهترين آبشار دنيا را ميسازد ، من ، لبه ی لیوان دسته دار نشسته ام و  گردنم را هم کج ميکنم از آن بالا آنقدر زل ميزنم به ته دره که چشمم سياهی ميرود  پايم ليز ميخورد و از بالای آبشار پرت ميشوم. سرم ميخورد به ته ليوان و ميميرم

خرمگس فیلسوف: مرگ مفهوم ساده ایست! قلبی که ديگر نمیتپد ، تنی که جان ندارد ، موجودی که زنده بودن را ترک ميکند. همين سادگی مرگ را اين گونه مبهم و سنگين می نماياند.

مورچه سیاه: اينکه يکی رو بغل کنی. بعد توی خيالت يکی ديگه رو بغل کرده باشی... خيلی پستی ميخواد ؟

خرمگس عاشق: وقتی تو بيای ، انتظار از لغت نامه ی عاشقا پاک میشه...

به بهارنارج: غمهای ديروز، دروغ های مصلحتی فردان... متنفرم از اين دوگانگيت...
حاشیه: آقای ژان پل سارتر تو كتاب "كار از كار گذشت" میگه گاهی با اينكه حقيقت رو می دونيم با اينكه خودمون رو می شناسيم بازم از شخصيت خودمون منحرف می شيم!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
15 اردیبهشت؟ تولد مترسک فیلسوف؟
يک مرد !من... مترسک... ساکن تهران ، دانشجو، شيفته ، عصيانگر، تنها ، آرام و بی ‌قرار... و اين منم باز هم مترسک تنها... اين بار ايستاده در برابر فصلی گرم ... در آغاز بيست سالگی ام ، و باز هم رها شده در انبوه يادها... بيست سالگی هيچ طعم جديدی ندارد هيچ... ثانيه ها از لای انگشتانم فرار ميکنند. من هنوز هم عاشق بهارنارنجم. همه چيزهايی که آزارم ميدهد کماکان و بی هيچ فرار حوصله و خستگی مشغول به کارند. دور و برم سکوت و من هی در توهم ديگران .نوزده سالگی هم آش دهن سوزی نبود. مدتهاست که ديگر کسی سرم داد نزده... هيچ فراخوانی نمی بينم . هيچ کتابی منتشر نمی شود که فقط دستم بگيرم تا نشانش بدهم . هيچ ادعايی لبريزم نمی کند از غرور. زودتر از هميشه ها هی دلم برای بهارنارنج بهانه ميگيرد جور وا جور... آنوقت ها سه روز از ديدارهامون که ميگذشت آغوشم شعفناک ميشد ، از آن توده مهربان دلم به تپش ميافتاد. بهانه کافی بود. اما حالا حتی يک نگاه هم که ميکند آغوش ، آغوش بويش ميکنم . دانشکده همه بو ميدهند و هيچ نامی هيچ حسادتی نمی انگيزد.همه انگار مرده اند.حافظه هی ريپ ميزند. نه چشم و نه هيچ نگاه و اشاره ای به ياد نمی آورم.نه. بيست سالگی هيچ طعم جديدی ندارد هيچ

- تولدت مبارک!
* تولد شما هم مبارک!

حاشيه1: آورده اند که يک سال ديگر هم بزرگتر شدم .تولدم مبارک
حاشيه2: هميشه کيک تولد بقيه خوشمزه تر از کيک تولد خود آدمه!
حاشيه3: شاکی نيستم... روز تولدمو فراموش نکرده. منو فراموش کرده...
حاشیه۴: يه روز واسه تولد کمه! از امروز تا يه هفته تولد منه.
حاشیه۵: آهای غریبه ، منو میبینی دارم برات دست تکون میدم؟
حاشیه۶: اولین هدیه از بهارنارنج بود. مرسی گلگم...
حاشيه به بهارنارنج: گوشه ی دلتو نذر من کنی ، به تموم آرزوهام ميرسم ، نشون کرده ی من بشی ، ناف زمين رو به نام تو ميبرم ، خدا اين وسط چه کاره هستش ، جان  من به نفس تو بند شده...

ستاره ها ، در کوير درخشش پيدا کرده اند تمام ستاره ها و ستاره دارها می درخشند ، می سوزند... تولد تازه ی مترسک ها...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
خودشیفتگی
به بهارنارنج: غير از تو خدايی نيست ،  می گذرم از تمام گناهان  ، به حرمت گودی کمرت  ، باد را می فرستم مسح کند ساق پایت را ، اندام تو يک سوره می شود  ، آيه آيه اش  ، موهایت  ، چشمهایت  ، لب هایت  ، واجب السجده می شود  ، آن تار مويی که پيچيده و تاب خورده تا روی چشمهایت  ، خدا اين وسط چه کاره است...... جان من به نفس تو بند شده...

چرا کسی دلش به حال مترسک نمیسوزه ؟
مترسکی... آویزان هر ضریح... زائر هر معبدی... برای بودن بهار نارنج ، با خدا چانه میزند...    به بهارنارنج: خدا باد را آفرید....  به نیت پریشانی ِ موهایت....

مترسک:قسم میخورم اگه تا پونزده اردیبهشت به اونچیزی که میخوام نرسم خودمو میکشم
کامنت:... منم این کارو میکنم اما یه کم زودتر از تو...
مترسک:من اگه میدونستم به اونچیزی که میخوام نمیرسم که از این گ ها نمیخوردم.

سلام غريبه جان...دارم نصبت به همه چیز بی تفاوت ميشوم... تو از همه چیز با خبری ؟  ميخواهم  چيزهايی ثابت کنم. من همين هستم که ميخوانی... نه بيشتر ، نه کمتر.فقط می خواهم کمی در خود فرو بروم.نیاز... سرزنش نيست رفيق،باور کن که در شرايط اندوه،غار تنهايی يک مرد،خيلی بيشتر از آنکه يک نياز مردانه باشد يک ژست مردانه است ، يا شايد يک بهانه ی مردانه غریبه ی من اگه ميدونستی چه دل پر آشوبیه بی خبر موندن ازش...

حاشیه: عزيزم کاش اختاپوس بودی... شانس پا دادنت چهار برابر ميشد شايد
حاشیه:محسن چاووشی میگه: "تازه ترین زخمه دلم ، قصه ی رفتن تویه..." آرش یوسفیان میگه: "زخمای روو دلم یکی دو تا نیست"... آدم نمیدونه حرف کدومشون رو باور کنه
به آرش دوسته من و افسون دوسته دوست داشتنی ام:جفت ها شک می کنند...نه به همديگر! که به دوست داشته شدنشان توسط همديگر... (تو اینو خواستی)!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
داداشی تولدت مبارک. عباس ناصری........
به پسری که در سياه ترين جمعه ی قرن پا به معصيت ِ شهود نهاد و بيست و يک سال ِ تمام ننگ ِ غربتِ اقيانوس هشتم را به پشت داشت. به پسر دوری که از روزنه ی پيله ی خم کريح ترين نمايشِ عمر پدر را گريست. آرزوی بی انتهای يک ده شاهی... يک شوق... يک شاخه حرمت... نماینده ی مجلس یا رئیس سازمان سنجش...  به معصوميتِ بيست و يک سال آخر صف بودن... برای پسری که دوستش دارم! برای داداش عزيزم... برادر! جمعه ی سياه زندگيت خجسته باد! داداشت( مترسک فيلسوف) که در خاکستری ترين یکشنبه ی قرن بدنيا آمد...

من و تو از ماییم... مانی کوچولو از چند وقت بعد از تولد خواهرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند ؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر بچه های چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلايی سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نميداد و با خواهرش خيلی مهربان بود. دستبردار هم نبود و هر روز که ميگذشت ، بيشتر اصرار ميکرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. مانی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست. لای در کمی بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. مانی آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد: نی نی جون ، افسونم... به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره......

افسون: تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت... ولی به عشقمون قسم... که تا خدا میبردمت...
حاشیه: از تو توقع نداشتم... مترسک فیلسوف که آدم یا حیوان نیست که هر دقیقه بپره روی یه حیوان یا آدم ماده... این نشد یکی دیگه چه صیغه ایه....
حاشیه: روابط اجتماعی و خونگرميت خيلی که قوی باشه ، ميشی وانت. دوستات پشتت سوار ميشن و ميگن: ما رو ببر گردش... چند روزيه احساس ميکنم وانت هستم
سوال من اينه که : اگه ما قبل از تولد ميدونستيم دنيا اين شکليه ، چند نفرمون قبول ميکردند که به دنيا بيان

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب